دلدار اگر مرا بدراند پوست
افغان نكنم نگويم اين درد از اوست
ما را همه دشمنند و تنها او دوست
از دوست بدشمنان بنالم نه نكوست
دلتنگم و ديدار تو درمان منست
بيرنگ رخت زمانه زندان منست
بر هيچ دلي مباد و بر هيچ تني
آنچ از غم هجران تو بر جان منست
دستت دو و پايت دو و چشمت دو رواست
اما دل و معشوق دو باشند خطاست
معشوق بهانه است و معبود خداست
هركس كه دو پنداشت جهود و ترساست
دلدار ظريف است و گناهنش اينست
زيبا و لطيف است و گناهش اينست
آخر بچه عيب ميگريزند از او
از عيب عفيف است و گناهش اينست
دلدار ز پردهاي كز آن سوسو نيست
ميگفت بد من ارچه آتش خو نيست
چون ديد مرا زود سخن گردانيد
كو آن منست اين سخن با او نيست
دل در بر هر كه هست از دلبر ماست
هرجا جهد اين برق از آن گوهر ماست
هر زر كه در او مهر الست است و بلي
در هر كاني كه هست آن زر زر ماست
دل در بر من زنده براي غم تست
بيگانهٔ خلق و آشناي غم تست
لطفي است كه ميكند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جاي غم تست
دلدارم گفت كان فلان زنده ز چيست
جانش چو منم عجب كه بيجان چون زيست
گريان گشتم گفت كه اينطرفهتر است
بيمن كه دو ديدهٔ ويم چون بگريست
دل ياد تو كرد چون به عشرت بنشست
جام از ساقي ربود و انداخت شكست
شوريده برون جست نه هشيار و نه مست
آوازه درافتاد كه ديوانه شده است
دل رفت و سر راه دل استان بگرفت
وز عشق دو زلف او بدندان بگرفت
پرسيد كي تو چون دهان بگشادم
جست از دهنم راه بيابان بگرفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد