گر باد بر آن زلف پريشان زندت
مه طال بقا از بن دندان زندت
اي ناصح من ز خود برآئي و ز نصح
گر زانچه دلم چشيده بر جان زندت
گر آه كنم آه بدين قانع نيست
ور خاك شوم شاه بدين قانع نيست
ور سجده كنم چو سايه هرسو كه مه است
پنهان چه كنم ماه بدين قانع نيست
گر دامن وصل تو كشم جنگي نيست
ور طعنهٔ عشقت شنوم ننگي نيست
با وصل خوشت ميزنم و ميگيرم
وصلي كه در او فراق را رنگي نيست
گر جملهٔ آفاق همه غم بگرفت
بيغم بود آنكه عشق محكم بگرفت
يك ذره نگر كه پاي در عشق بكوفت
وان ذره جهان شد كه دو عالم بگرفت
گر بر سر شهوت و هوا خواهي رفت
از من خبرت كه بينوا خواهي رفت
ور درگذري از اين ببيني بعيان
كز بهر چه آمدي كجا خواهي رفت
گر دف نبود نيشكر او دف ماست
آخر نه شراب عاشقي در كف ماست
آخر نه قباد صفشكن در صف ماست
آخر نه سليمان نهان آصف ماست
گر در وصلي بهشت يا باغ اينست
ور در هجري دوزخ با داغ اينست
عشق است قديم در جهان پوشيده
پوشيده برهنه ميكند لاغ اينست
گر حلقهٔ آن زلف چو شستت نگرفت
تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت
مي طعنه زنند دشمنانم شب و روز
كز پاي درآمدي و دستت نگرفت
گرماي تموز از دل پردرد شماست
سرماي زمستان تبش سرد شماست
اين گرمي و سردي نرسد با صدپر
بر گرد جهانيكه در او گرد شماست
گر شرم همي از آن و اين بايد داشت
پس عيب كسان زير زمين بايد داشت
ور آينهوار نيك و بد بنمائي
چون آينه روي آهنين بايد داشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد