گفتم كه دلم آلت و انگاز مست
مانند رباب دل همآواز منست
خود ايندل من يار كسي ديگر بود
من ميگفتم مگر كه همباز منست
گفتند كه دل دگر هوائي ميپخت
از ما بشد و هواي جائي ميپخت
تا باز آمد به عذر ديدم ز دمش
كانجا ز براي من ابائي ميپخت
گفتي گشتم ملول و سودام گرفت
تا شد دل از اين كار و از اين جام گرفت
ترسم بروي جامه دران بازآئي
كان گرگ درنده باز تنهام گرفت
گفتي چوني بنده چنانست كه هست
سوداي تو بر سر است و سر بر سر دست
ميگردد آن چيز بگرد سر من
نامش نتوان گفت وليكن چه خوش است
گفتند كه شش جهت همه نور خداست
فرياد ز حلق خاست كان نور كجاست
بيگانه نظر كرد بهر سو چپ و راست
گفتند دمي نظر بكن بيچپ و راست
كوچك بودن بزرگ را كوچك نيست
هم كودكي از كمال خيزد شك نيست
گر زانكه پدر حديث كودك گويد
عاقل داند كه آن پدر كودك نيست
گم باد سريكه سروران را پا نيست
وان دل كه به جان غرقهٔ اين سودا نيست
گفتند در اين ميان نگنجد موئي
من موي شدم از آن مرا گنجانيست
گويند كه صاحب فنون عقل كل است
مايه ده اين چرخ نگون عقل كل است
آن عقل كه عقل داشت آن جزوي بود
ور عقل ز عقل شد كنون عقل كل است
گويند بيا به باغ كانجا لاغ است
ني زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است
اندر دل من رنگرز صباغست
كاندر پر هر زاغ از او صد باغ است
لطف تو جهاني و قراني افراشت
وين تعبيههاي خود به چيزي ننگاشت
يك قطره از آن آب در اين بحر چكيد
يگدانه ز انبار در اين صحرا كاشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد