سرمايهٔ عقل سر ديوانگيست
ديوانهٔ عشق مرد فرزانگيست
آنكس كه شد آشناي دل از ره درد
با خويشتنش هزار بيگانگيست
شاهي كه شفيع هر گنه بود برفت
وانشب كه به از هزار مه بود برفت
گر باز آيد مرا نبيند تو بگوي
كو همچو شما بر سر ره بود برفت
شاگرد توست دل كه عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پاي روز است
هرجا كه روم صورت عشق است بپيش
زيرا روغن در پي روغن سوز است
سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
در عالم حسن آب زلف تو نداشت
هرچند كه لاف آبداري ميزد
پيچيد بس و تاب زلف تو نداشت
شمعي كه در اينخانه بدي خانه كجاست
در ديده بد امروز ميان دلهاست
در دل چو خيال خوش نشست و برخاست
ني ني كه ز دل نرفت هم در دل ما است
شمشير ازل بدست مردان خداست
گوي ابدي در خم چوگان خداست
آن تن كه چو كوه طور روشن آيد
نور خود از او طلب كه او كان خداست
شب رو كه شبت راهبر اسرار است
زيرا كه نهان ز ديدهٔ اغيار است
دل عشقآلود و ديدهها خوابآلود
تا صبح جمال يار ما را كار است
عاشق نبود آنكه سبك چون جان نيست
شب همچو ستاره گرد مه گردان نيست
از من بشنو اين سخن بهتان نيست
بيباد و هوا رقص علم امكان نيست
صدربار بگفتمت چه هشيار و چه مست
شوخي مكن و مزن بهر شاخي دست
از بسكه دلت باين و آن درپيوست
آب تو برفت و آتش ما بنشست
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خويش بنهاد برفت
گفتم به تكلف دو سه روز بنشين
بنشست و كنون رفتنش از ياد برفت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد