گويند مرا كه اين همه درد چراست
وين نعره و آواز و رخ زرد چراست
گويم كه چنين مگو كه اينكار خطاست
رو روي مهش ببين و مشكل برخاست
گويند كه عشق عاقبت تسكين است
اول شور است و عاقبت تمكين است
جانست ز آسياش سنگ زيرين
اين صورت بيقرار بالايين است
ما را بدم پير نگه نتوان داشت
در خانهٔ دلگبر نگه نتوان داشت
آنرا كه سر زلف چو زنجير بود
در خانه به زنجير نگه نتوان داشت
ما را بجز اين زبان زباني دگر است
جز دوزخ و فردوس مكاني دگر است
آزادهدلان زنده به جان دگرند
آن گوهر پاكشان زكاني دگر است
ماه عيد است و خلق زير و زبر است
تا فرجه كند هرآنكه صاحب نظر است
چه طبل زني كه طبل با شور و شر است
زان طبل همي زند كه آن خواجه كراست
ما عاشق عشقيم و مسلمان دگر است
مامور ضعيفيم و سليمان دگر است
از ما رخ زرد و جگرپاره طلب
بازارچهٔ قصب فروشان دگر است
ما عاشق عشقيم كه عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحيات
واي آنكه ندارد از شه عشق برات
حيوان چه خبر دارد از كان نبات
مرغ جان را ميل سوي بالا نيست
در شش جهتش پر زدن وپروا نيست
گفتي به كجا پرد كه او را يابد
ني خود بكجا پرد كه آن آنجا نيست
ماهي كه نه زير و ني به بالاست كجاست
جاني كه نه بيما و نه با ماست كجاست
اينجا آنجا مگو بگو راست كجاست
عالم همه اوست آنكه بيناست كجاست
ماهي تو كه فتنهاي نداري ز تو دست
درمان ز كه جويم كه دلم از تو بخست
مي طعنه زني كه بر جگر آبت نيست
گر بر جگرم نيست چه شد بر مژه هست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد