مر وصل ترا هزار صاحب هوس است
تا خود به وصال تو كه را دسترس است
آن كس كه بيافت راحتي يافت تمام
وانكس كه نيافت رنج نايافت بس است
مرغ دل من چو ترك اين دانه گرفت
انصاف بده كه نيك مردانه گرفت
از دل چو بماند دلبرش دست كشيد
از جان چو بجست پاي جانانه گرفت
مستي ز ره آمد و بما در پيوست
ساغر ميگشت در ميان دست بدست
از دست فتاد ناگهان و بشكست
جامي چه زند ميانهٔ چندين مست
مستم ز خمار عبهر جادويت
دفعم چو دهي چو آمدم در كويت
من سير نميشوم ز لب تر كردن
آن به كه مرا درافكني درجويت
مست است دو چشم از دو چشم مستت
درياب كه از دست شدم در دستت
تو هم به موافقت سري در جنبان
گر زانكه سر عاشق هستي هستت
من آن توام كام منت بايد جست
زيرا كه در اين شهر حديث من و تست
گر سخت كني دل خود ار نرم كني
من از دل سخت تو نميگردم سست
معشوق شرابخوار و بيسامانست
خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست
كفر سر جعد آن صنم ايمانست
ديريست كه درد عشق بيدرمانست
منصور حلاجي كه اناالحق ميگفت
خاك همه ره به نوك مژگان ميرفت
درقلزم نيستي خود غوطه بخورد
آنكه پس از آن در اناالحق ميسفت
من زان جانم كه جانها را جانست
من زان شهرم كه شهر بيشهرانست
راه آن شهر راه بيپايانست
رو بيسر و پا شو كه سر و پا آنست
من بندهٔ آن كسم كه بيماش خوش است
جفت غم آن كسم كه تنهاش خوش است
گويند وفاي او چه لذت دارد
ز آنم خبري نيست جفاهاش خوش است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد