در عهد و وفا چنانكه دلدار منست
خون باريدن بروز و شب كار منست
او يار دگر كرده و فارغ شسته
من شسته چو ابلهان كه او يار منست
در عشق كه جز مي بقا خوردن نيست
جز جان دادن دليل جانبردن نيست
گفتم كه ترا شناسم آنگه ميرم
گفتا كه شناساي مرا مردن نيست
در مرگ حيات اهل داد و دين است
وز مرگ روان پاك را تمكين است
آن مرگ لقاست ني جفا و كين است
نامرده همي ميرد و مرگش اين است
در مجلس عشاق قراري دگر است
وين بادهٔ عشق را خماري دگر است
آن علم كه در مدرسه حاصل كردند
كار دگر است و عشق كاري دگر است
در كوي غم تو صبر بيفرمانست
در ديده ز اشك تو بر او حرمانست
دل راز تو دردهاي بيدرمانست
با اين همه راضيم سخن در جانست
درنه قدم ار چه راه بيپايانست
كز دور نظاره كار نامردانست
اين راه زندگي دل حاصل كن
كاين زندگي تن صفت حيوانست
در من غم شبكور چرا پيچيده است
كوراست مگر و يا كه كورم ديده است
من بر فلكم در آب و گل عكس منست
از آب كسي ستاره كي دزديده است
درويشي و عاشقي به هم سلطانيست
گنجست غم عشق ولي پنهانيست
ويران كردم بدست خود خانهٔ دل
چون دانستم كه گنج در ويرانيست
در وصل جمالش گل خندان منست
در هجر خيالش دل و ايمان منست
دل با من ومن با دل ازو درجنگيم
هريك گوئيم كه آن صنم آن منست
درنه قدمي كه چشمه حيوانست
ميگرد چو چرخ تا مهت گرانست
جانيست ترا بگرد حضرت گردان
اين جان گردان ز گردش آن جانست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد