دل رفت بر كسيكه بيماش خوش است
غم خوش نبود وليك غمهاش خوش است
جان ميطلبد نميدهم روزي چند
جانرا محلي نيست تقاضاش خوش است
دور است ز تو نظر بهانه اينست
كاين ديدهٔ ما هنوز صورت بين است
اهليت روي تو ندارد ليكن
چون بركند از تو دل كه جان شيرين است
دل ياد تو كرد چون طرب مي انگيخت
والله كه نخورد آنقدح را و بريخت
دل قالب مرده ديد خود را بيتو
اينست سزاي آنكه از جان بگريخت
ديوانه شدم خواب ز ديوانه خطا است
ديوانه چه داند كهره خواب كجاست
زيرا كه خدا نخفت و پاكست ز خواب
مجنون خدا بدان هم از خواب جداست
دي آنكه ز سوي بام بر ما نگريست
يا جان فرشته است يا روح پريست
مرده است هرآنكه بيچنين روح نزيست
بياو به خبر بودن از بيخبريست
دوش از سر لطف يار در من نگريست
گفتا بيما چگونه تواني بزيست
گفتم به خدا چنانكه ماهي بيآب
گفتا كه گناه تست و بر من بگريست
روزي كه ترا ببينم آدينهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دينهٔ ماست
گر چرخ و هزار چرخ در كينهٔ ماست
غم نيست چو مهر يار در سينهٔ ماست
روزي ترش است و ديدهٔ ابرتر است
اين گريه براي خندهٔ برگ و بر است
آن بازي كودكان و خنديد نشان
از گريهٔ مادر است و قبض پدر است
راهي ز زبان ما بدل پيوسته است
كاسرار جهان و جان در او پيوسته است
تا هست زبان بسته گشاده است آن راه
چون گشت زبان گشاده آنره بسته است
زانروز كه چشم من برويت نگريست
يكدم نگذشت كز غمت خون نگريست
زهرم بادا كه بيتو ميگيرم جام
مرگم بادا كه بيتو ميبايد زيست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد