قصيده شماره ۲۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۳۱

۳۷ بازديد


اي گشت زمان زمن چه مي‌خواهي؟
نيزم مفروش زرق و روباهي
از من، چو شناختم تو را، بگذر
آنگه به فريب هركه را خواهي
من بر ره اين جهان همي رفتم
از مكر و فريب و غدر تو ساهي
نازان و دنان به راه چون دونان
با قامت سرو و روي ديباهي
همراه شدي تو با من و، يكسر
شادي و نشاط و روز برناهي
از من بردي تو دزد بي‌رحمت
دزدان نكنند رحم بر راهي
اي كرده نهنگ دهر قصد تو
روزيت فروخورد بناگاهي
زين چاه همي برآمدت بايد
تا چند بوي تو بي گنه چاهي؟
چاه اين جسد گران تاريك است
اين افگندت به كرم و گمراهي
اكنونت دراز كرد مي‌بايد
طاعت، كه گرفت قد كوتاهي
دوتات شده است پشت، يكتا كن
اين پشت دوتا به قول يكتاهي
از حرص بكاه و طاعت افزون كن
زان پس كه فزودي و همي كاهي
جان دانهٔ مردم است و تن كاه است
اي فتنهٔ تن تو فتنه بر كاهي
جولاهه گرفت تن تو را ترسم
تو غره شدي بدو به جولاهي
تو ماهيكي ضعيفي و بحر است
اين دهر سترگ بدخوي داهي
بي‌پاي برون مشو از اين دريا
اينك به سخنت دادم آگاهي
زيرا كه چون دور ماند از دريا
بس رنجه شود به خشك بر ماهي
اي شاه نصيب خويش بيرون كن
زين جاه بلند و نعمت و شاهي
بنگر به ضعيف حال درويشان
بگزار سپاس آنكه بر گاهي
زيرا كه اگر به چه فرو تابد
مه را نشود جلالت ماهي
كاين چرخ بسي ربود شاهان را
ناگاه ز گه چو ترك خرگاهي
حكمت بشنو ز حجت ايراك او
هرگز ندهد پيام درگاهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد