قصيده شماره ۲۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۳۶

۳۳ بازديد


بگذر اي باد دل‌افروز خراساني
بر يكي مانده به يمگان دره زنداني
اندر اين تنگي بي‌راحت بنشسته
خالي از نعمت وز ضيعت و دهقاني
برده اين چرخ جفا پيشه به بيدادي
از دلش راحت وز تنش تن آساني
دل پراندوه‌تر از نار پر از دانه
تن گدازنده‌تر از نال زمستاني
داده آن صورت و آن هيكل آبادان
روي زي زشتي و آشفتن و ويراني
گشته چون برگ خزاني ز غم غربت
آن رخ روشن چون لالهٔ نعماني
روي بر تافته زو خويش چو بيگانه
دستگيريش نه جز رحمت يزداني
بي‌گناهي شده همواره برو دشمن
ترك و تازي و عراقي و خراساني
بهنه جويان و جزين هيچ بهانه نه
كه تو بد مذهبي و دشمن ياراني
چه سخن گويم من با سپه ديوان؟
نه مرا داد خداوند سليماني
پيش نايند همي هيچ مگر كز دور
بانگ دارند همي چون سگ كهداني
از چنين خصم يكي دشت نينديشم
به گه حجت، يارب تو همي داني
ليكن از عقل روا نيست كه از ديوان
خويشتن را نكند مرد نگه‌باني
مرد هشيار سخن‌دان چه سخن گويد
با گروهي همه چون غول بياباني؟
كه بود حجت بيهوده سوي جاهل
پيش گوساله نشايد كه قران‌خواني
نكند با سفها مرد سخن ضايع
نان جو را كه دهد زيرهٔ كرماني؟
آن همي گويد امروز مرا بد دين
كه بجز نام نداند ز مسلماني
اي نهاده بر سر اندر كله دعوي
جانت پنهان شده در قرطه ناداني
به كه بايد گرويدن زپس ازاحمد؟
چيست نزد تو برين حجت‌برهاني؟
تو چه داني كه بود آنكه خر لنگت
تو همي براثر استر او راني؟
چون تو بدبخت فضولي نه چو گمراهان
انده جهل خوري و غم حيراني
سخت بي پشت بوند و ضعفا قومي
كه تو پشت و سپه و قوت ايشاني
چون نكوشي كه بپوشي شكم و عورت
ديگران را چه دهي خيره گريباني؟
گر كسي ديبا پوشد تو چرا نازي
چو خود اندر سلب ژنده و خلقاني؟
بر تن خويش تو را قرطه كرباسي
به چو بر خالت ديباي سپاهاني
فضل ياران نكند سود تو را فردا
چو پديد آيد آن قوت پنهاني
هيچ از آن فضل ندادند تو را بهري
يا سزاوار نديدندت و ارزاني
پيش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟
خيره پيش ضعفا ريش همي لاني
خرداومند سخن‌دان به‌تو برخندد
چو مر آن بي‌خردان را تو بگرياني
گر تو را ياران زهاد وبزرگان‌اند
چون تو بر سيرت وبر سنت ديواني؟
سيرت راه‌زنان داري ليكن تو
جز كه بستان و زر و ضيعت نستاني
روز با روزه و با ناله و تسبيحي
شب با مطرب و با باده ريحاني
باده پخته حلال است به نزد تو
كه تو بر مذهب بو يوسف و نعماني
كتب حيلت چون آب ز بر داري
مفتي بلخ‌و نيشابور و هري زاني
بر كسي چون ز قضا سخت شود بندي
تو مر آن را به يكي نكته بگرداني
با چنين حكم مخالف كه همي بيني
تو فرومايه پدرزاده شيطاني
تا به گفتاري پربار يكي نخلي
چون به فعل آئي پرخار مغيلاني
من از استاد تو ديو و ز تو بيزارم
گفتم اينك سخن كوته و پاياني
روي زي حضرت آل نبي آوردم
تا بدادند مرا نعمت دوجهاني
اگر او خانه و از اهل جدا ماندم
جفت گشته‌ستم با حكمت لقماني
پيش داعي من امروز چو افسانه است
حكمت ثابت بن قرهٔ حراني
داغ مستنصر بالله نهاده‌ستم
بر برو سينه و بر پهنهٔ پيشاني
آن خداوند كه صد شكر كند قيصر
گر به باب الذهب آردش به درباني
فضل دارد چو فلك بر زمي از فخرش
سنگ درگاهش بر لعل بدخشاني
ميرزاده است و ملك زاده به درگاهش
بسي از رازي وز خانه و ساماني
كه بدان حضرت جدان و نياكان‌شان
پيش ازين آمده بودند به مهماني
اين چنين احسان بر خلق كرا باشد
جز كسي را كه ندارد ز جهان ثاني؟
اي به تركيب شريف تو شده حاصل
غرض ايزدي از عالم جسماني
نور از اقبال و ز سلطان تو مي‌جويد
چون بتابد ز شرف كوكب سرطاني
آنكه عاصي شد مر جد تو آدم را
چون تو را ديد بسي خورد پشيماني
گر بدو بنگري امروز يكي لحظت
طاعتي گردد و بيچاره و فرماني
گيتي اميد به اقبال تو مي‌دارد
كه ازو گرد به شمشير بيوشاني
چو بدو بنگري آنگاه به صلح آيد
اين خلاف از همه آفاق و پريشاني
چو به بغداد فروآئي پيش آرد
ديو عباسي فرزند به قرباني
سنگ يمگان دره زي من رهي طاعت
فضلها دارد بر لولوي عماني
نعمت عالم باقي چو مرا دادي
چه برانديشم ازاين بي مزهٔ فاني؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد