قصيده شماره ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲

۳۲ بازديد


اين جهان خواب است، خواب، اي پور باب
شاد چون باشي بدين آشفته خواب؟
روشني‌ي چشم مرا خوش خوش ببرد
روشنيش، اي روشنائي‌ي چشم باب
تاب و نور از روي من مي‌برد ماه
تاب و نورش گشت يكسر پيچ و تاب
پيچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بي‌نور و تاب
آفتابم شد به مغرب چون بسي
بر سرم بگذشت تابان آفتاب
جز شكار مردم، اي هشيار پور،
نيست چيزي كار اين پران عقاب
اين عقاب از كوه چون سر برزند
از جهان يكسر برون پرد غراب
گرد رنج و غم چو بر مردم رسد
زودتر مي پير گردد مرد شاب
چون مرا پيري ز روز و شب رسيد
نيست روز و شب همانا جز عذاب
هرچه ناز و خوب كردش گشت چرخ
هم زگردش زود گردد زشت و خاب
دل بدين آشفته خواب اندر مبند
پيش كو از تو بتابد زو بتاب
زين سراب تشنه‌كش پرهيز كن
تشنگان بسيار كشته است اين سراب
روي تازه‌ت زي سراب او منه
تا نريزد زان سراب از رويت آب
گرش بنكوهي ندارد باك و شرم
ورش بنوازي نيابي زو ثواب
گرچه بي‌خير است گيتي، مرد را
زو شود حاصل به دانش خير ناب
گرچه خاك و آب سبز و تازه نيست
سبز از آب و خاك شد تازه سداب
گرچه در گيتي نيابي هيچ فضل
مرد ازو فاضل شده‌است و زود ياب
اين جهان الفنج گاه علم توست
سر مزن چون خر در اين خانهٔ خراب
كشت ورزت كرد بايد بر زمين
جنگ نايد با زمينت نه عتاب
مردمان چون كودكان بي‌هش‌اند
وين دبيرستان علم است از حساب
شغل كودك در دبيرستانش نيست
جز كه خواندن يا سؤال و يا جواب
چون نپرسي ز اوستاد خويش تو؟
چونكه نگشائي برو نيكو خطاب؟
زين هزاران شمع كان آيد پديد
تا ببندد روي چرخ از شب نقاب
روي خاك و موي گردان چرخ را
اين سيه پرده نقاب است و خضاب
نيك بنگر كاندر اين خيمهٔ كبود
چون فتاده است، اي پسر، چندين شتاب
گر ز بهر مردم است اين، پس چرا
خاك پر مور است و پر مار و ذباب؟
ور همي آباد خواهد خاك را
چونكه ز آبادي فزونستش خراب ؟
جز براسپ علم و بغل جست و جوي
خلق نتواند گذشتن زين عقاب
اين همي گويد «ببايد جست ازين
تا پديد آيد صواب از ناصواب»
وان همي گويد «چنين بيهوده‌ها
دور دار از من، هلا پركن شراب،
كار دنيا را همان داند كه كرد،
رطل پر كن، رود بركش بر رباب،
رطل پر كن وصف عشق دعد گوي
تا چه شد كارش به آخر با رباب»
اي پسر، مشغول اين دنياست خلق
چون به مردار است مشغولي‌ي كلاب
گر نه گرگي بر ره گرگان مرو
گوسپندت را مران سوي ذئاب
ديو جهلت را به پند من ببند
پند شايد ديو جهلت را طناب
بر فلك بايد شدن از راه پند
اي برادر، چون دعاي مستجاب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد