قصيده شماره ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵

۴۱ بازديد


اي پير، نگه كن كه چرخ برنا
پيمود بسي روزگار برما
پيمانهٔ اين چرخ را سه نام است
معروف به امروز و دي و فردا
فردات نيامد، و دي كجا شد؟
زين هر سه جز امروز نيست پيدا
درياست يكي روزگار كان را
بالا نشناسد كسي ز پهنا
انجام زمان تو، اي برادر،
آغاز زمان تو نيست و مبدا
امروز يكي نيست صد هزار است
بيهوده چه گوئي سخن به صفرا؟
امروز دو تن گر نه هم دو بودي
من پير چرا بودمي تو برنا؟
ما مانده شده ستيم و گشته سوده
ناسوده و نامانده چرخ گردا
برسايش ما را ز جنبش آمد،
اي پور، در اين زير ژرف دريا
جنبنده فلك نيز هم بسايد
هر چند كه كمترش بود اجزا
از سايش سرمه بسود هاون
گرچه تو نديديش ديد دانا
سايندهٔ چيزي همان بسايد
زين سان كه به جنبش بسود ما را
يكتاست تو را جان و جسمت اجزا
هرگز نشود سوده چيز تنها
يكتا و نهان جان توست و، ايزد
يكتا و نهان است سوي غوغا
يكتاست تو را جان ازان نهان است
يكتا نشود هرگز آشكارا
با عامه كه جان را خداي گويد
اي پير، چه روي است جز مدارا؟
پيدا ز ره فعل گشت جانت
افعال نيايد ز جان تنها
تنها نه‌اي امروز چون نكوشي
كز علم و عمل برشوي به جوزا؟
آنگه كه مجرد شوي نيايد
از تو نه تولا و نه تبرا
بنگر كه بهين كار چيست آن كن
تا شهره بباشي به دين و دنيا
كه كرد بهين كار جز بهين كس؟
حلاج نبافد هگرز ديبا
بي‌كار نه جان است جان، ازيرا
بي بوي نه مشك است مشك سارا
تخم همه نيك و بد است جانت
اين را به جهان در بسي است همتا
كردار بد از جان تو چنان است
چون خار كه رويد ز تخم خرما
تو خار تواني كه بر نياري،
اي شهره و دانا درخت گويا
گفتار تو بار است و كاربرگ است
كه شنود چنين بار و برگ زيبا
گر تخم تو آب خرد بيابد
شاخ تو برآرد سر از ثريا
برات خبر آرد از آب حيوان
برگت خبر آرد ز روي حورا
در زير برو برگ تو گريزد
گمراه ز سرماي جهل و گرما
چون خار تو خرما شد، اي برادر
يكرويه رفيقان شوندت اعدا
چون آب جدا شد ز خاك تيره
بر گنبد خضرا شود ز غبرا
تاك رز از انگور شد گرامي
وز بي‌هنري ماند بيد رسوا
با آهو و نخچير كوه مردم
از بي‌هنريشان كند معادا
بر مركب شاهان نامور يوز
از بس هنر آمد به كوه و صحرا
پيغمبر مير است بور او را
بر مركب مير است طور سينا
اندر مثل من نكو نگه كن
گر چشم جهان بينت هست بينا
گرچه تو ز پيغمبري و چون تو
با عقل سخن بي هشي و شيدا
از طاعت مير است يوز وحشي
ايدون به سوي خاص و عام والا
مير تو خداي است طاعتش دار
تا سرت برآيد به چرخ خضرا
از طاعت بر شد به قاب قوسين
پيغمبر ما از زمين بطحا
آنجاش نخواندند تا به دانش
آن شهره مكان را نشد مهيا
بر پايه علمي برآي خوش خوش
بر خيره مكن برتري تمنا
آن را كه نداني چه طاعت آري؟
طاعت نبود بر گزاف و عمدا
نشناخته مر خلق را چه جوئي
آن را كه ندارد وزير و همتا؟
گوئي كه خداي است فرد و رحمان
مولاست همه خلق و اوست مولا
اين كيست كه تو نامهاش گفتي،
گر ويژه نه‌اي تو مگر به اسما؟
جز نام نداني ازو تو زيرا
كه‌ت مغز پر است از بخار صهبا
بر صورتت از دست خط يزدان
فصلي است نوشته همه معما
آن خط بياموز تا برآئي
از چاه سقر زي بهشت ماوا
تا راه دبستان خط نداني
خط را نشود پاك جانت جويا
برجستن علم و قران و طاعت
آنگاه شود دلت ناشكيبا
هرگز نرسد فهم تو در اين خط
هرچند درو بنگري به سودا
امي نتواند خط ورا خواند
امروز بنمايش مفاجا
اينجاست به يمگان تو را دبستان
در بلخ مجويش نه در بخارا
گنجي است خداوند را به يمگان
صدبار فزونتر ز گنج دارا
بر گنج نشسته است گرد حجت
جان كرده منقا و دل مصفا
در جيست ضميرش نه بل كه گنج است
بر گوهر گويا و زر بويا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد