بخش ۷۱ - پاسخ دادن شيرين خسرو را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۱ - پاسخ دادن شيرين خسرو را

۴۱ بازديد


دگر ره لعبت طاوس پيكر
گشاد ز درج لؤلؤ تنگ شكر
روان كرد از عقيق آن نقش زيبا
سخن‌هائي نگارين‌تر ز ديبا
كزان افزون كه دوران جهانست
شب و روز و زمين و آسمانست
جهانداور جهاندار جهان باد
زمانه حكم كش او حكمران باد
به فراشي كواكب در جنابش
به سرهنگي سعادت در ركابش
مرا در دل ز خسرو صد غبار است
ز شاهي بگذر آن ديگر شمار است
هنوزم ناز دولت مينمائي
هنوز از راه جباري در آئي
هنوزت در سر از شاهي غرور است
دريغا كاين غرور از عشق دور است
تو از عشق من و من بي نيازي
ترا شاهي رسد يا عشقبازي
درين گرمي كه باد سرد بايد
دل آسانست با دل درد بايد
نياز آرد كسي كو عشق باز است
كه عشق از بي‌نيازان بي‌نياز است
نسازد عاشقي با سرفرازي
كه بازي برنتابد عشق بازي
من آن مرغم كه بر گل‌ها پريدم
هواي گرم تابستان نديدم
چو گل بودم ملك بانوي سقلاب
كنون دژ بانوي شيشه‌ام چو جلاب
چو سبزه لب به شير برف شستم
چو گل بر چشمه‌هاي سرد رستم
درين گور گلين و قصر سنگين
به اميد تو كردم صبر چندين
چو زر پالودم از گرمي كشيدن
فسردم چون يخ از سردي چشيدن
نه دستي كين جرس بر هم توان زد
نه غمخواري كه با او دم توان زد
همه وقتي ترا پنداشتم يار
همه جائي ترا خواندم وفادار
تو هرگز در دلم جائي نكردي
چو دلداران مدارائي نكردي
مرا ديگر ز كشتن كي بود بيم
كه جان كردم به شمشير تو تسليم
ترازو بر زمين چون يابد آهنگ
حسابش خاك بهتر داند از سنگ
گرم عقلي بود جائي نشينم
وگرنه بينم از خود آنچه بينم
گر از من خود نيايد هيچ كاري
كه بر شايد گرفت از وي شماري
زنم چندان تظلم در زمانه
كه هم تيري نشانم بر نشانه
چرا بايد كه چون من سرو آزاد
بود در بند محنت مانده ناشاد
هنوزم در دل از خوبي طربهاست
هنوزم در سر از شوخي شغب‌هاست
هنوزم هندوان آتش پرستند
هنوزم چشم چون تركان مستند
هنوزم غنچه گل ناشكفته است
هنوزم در دريائي نسفته است
هنوزم لب پر آب زندگانيست
هنوزم آب در جوي جوانيست
رخم سر خيل خوبان طراز است
كمينه خيل تاشم كبر و ناز است
ولي نعمت رياحين را نسيمم
وليعهد شكر در يتيمم
چراغ از نور من پروانه گردد
مه نو بيندم ديوانه گردد
عقيق از لعل من بر سر خورد سنگ
گل رويم ز روي گل برد رنگ
ترنج غبغبم را گر كني ياد
ز نخ بر خود زند نارنج بغداد
چو سيب رخ نهم بر دست شاهان
سبد واپس برد سيب سپاهان
به هر در كز لب و دندان ببخشم
دلي بستانم و صد جان ببخشم
من آرم در پلنگان سرفرازي
غزالان از من آموزند بازي
گوزن از حسرت اين چشم چالاك
ز مژگان زهر پالايد نه ترياك
گر آهو يك نظر سوي من آرد
خراج گردنم بر گردن آرد
به نازي روم را در جستجويم
به بوئي باختن در گفتگويم
بهار انگشت كش شد در نكوئي
هر انگشتم و صد چون است گوئي
بدين‌تري كه دارد طبع مهتاب
نيارد ريختن بر دست من آب
چو ياقوتم نبيذ خام گيرد
برشوت با طبرزد جام گيرد
بهشت از قصر من دارد بسي نور
عيار از نار پستانم برد حور
به غمزه گرچه تركي دل ستانم
به بوسه دل نوازي نيز دانم
ز بس كاورده‌ام در چشم هانور
ز تركان تنگ چشمي كرده‌ام دور
ز تنگي كس به چشمم در نيايد
كسي با تنگ چشمان بر نيايد
چو بر مه مشگ را زنجير سازم
بسا شيرا كزو نخجير سازم
چو لعلم با شكر ناورد گيرد
تو مرد آر آنگهي نامرد گيرد
شكر همشيره دندان من شد
وفا هم شهري پيمان من شد
جهاني ناز دارم صد جهان شرم
دري در خشم دارم صد در آزرم
لب لعلم همان شكر فشانست
سر زلفم همان دامن كشانست
ز خوش نقلي كه مي در جام ريزم
شكر در دامن بادام ريزم
اگرچه نار سيمين گشت سيبم
همان عاشق كش عاقل فريبم
رخم روزي كه بفروزد جهان را
به زرنيخي فروشد ارغوان را
ز رعنائي كه هست اين نرگس مست
نيالايد به خون هر كسي دست
چه شورشها كه من دارم درين سر
چه مسكينان كه من كشتم بر اين در
برو تا بر تو نگشايم به خون دست
كه در گردن چنين خونم بسي هست
نخورده زخم دست راست بردار
به دست چپ كند عشقم چنين كار
تو سنگين دل شدي من آهنين جان
چنان دل را نشايد جز چنين جان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد