بخش ۷۴ - پاسخ دادن خسرو شيرين را

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷۴ - پاسخ دادن خسرو شيرين را

۳۶ بازديد


ملك چون ديد ناز آن نيازي
سپر بفكند از آن شمشير بازي
شكايت را به شيريني نهان كرد
ز شيرينان شكايت چون توان كرد
به شيرين گفت كاي چشم و چراغم
هماي گلشن و طاوس باغم
سرم را تاج و تاجم را سريري
هم از پاي افكني هم دست‌گيري
مرا دلبر تو و دلداري از تو
ز تو مستي و هم هشياري از تو
ندارم جز توئي كانجا كشم رخت
نه تاجي به ز تو كانجا زنم تخت
گرفتم كز من آزاري گرفتي
پي خونم چرا باري گرفتي
بدين ديري كه آيي در كنارم
بدين زودي مكش لختي بدارم
نكو گفت اين سخن دهقان به نمرود
كه كشتن دير بايد كاشتن زود
چه خواهي عذر يا جان هر دو اينك
تواني عيد و قربان هر دو اينك
مكن نازي كه بار آرد نيازت
نوازش كن كه از حد رفت نازت
به نوميدي دلم را بيش مشكن
نشاطم را چو زلف خويش مشكن
غم از حد رفت و غمخوارم كسي نيست
توئي و در تو غمخواري بسي نيست
غمي كان با دل نالان شود جفت
بهم سالان و هم حالان توان گفت
نشايد گفت با فارغ دلان راز
مخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گير از سربار اين جرس را
به آساني برآر اين يك نفس را
جهان را چون من و چون تو بسي بود
بود با ما مقيم اربا كسي بود
ازين دروازه كو بالا و زيرست
نخواندستي كه تا دير است ديرست
فريب دل بس است اي دل فريبم
نوازش كن كه از حد شد شكيبم
بساز اي دوست كارم راكه وقت است
ز سر بنشان خمارم را كه وقت است
بس است اين طاق ابرو ناگشادن
به طاقي با نطاقي وا نهادن
درفرخار بر فغفور بستن
به جوي موليان بر پل شكستن
غم عالم چرا بر خود نهادي
رها كن غم كه آمد وقت شادي
به روز ابر غم خوردن صوابست
تو شادي كن كه امروز آفتابست
شبيخون بر شكسته چند سازي
گرفته با گرفته چند بازي
نه دانش باشد آنكس را نه فرهنگ
كه وقت آشتي پيش آورد جنگ
خردمندي كه در جنگي نهد پاي
بماند آشتي را در ميان جاي
در اين جنگ آشتي رنگي برانگيز
زماني تازه شو تا كي شوي تيز
به روي دوستان مجلس برافروز
كه تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بستان آمدم تا ميوه چينم
منه خار و خسك در آستينم
ز چشم و لب در اين بستان پدرام
گهي شكر گشائي گاه بادام
در اين بستان مرا كو خيز و بستان
ترنج غبغب و نارنج پستان
سنان خشم و تير طعنه تا چند
نه جنگ است اين در پيكار دربند
تو اي آهو سرين نز بهر جنگي
رها كن برددان خوي پلنگي
فرود آي از سر اين كبر و اين ناز
فرود آورده خود را مينداز
در انديش ار چه كبكت نازنين است
كه شاهيني و شاهي در كمين است
هم آخر در كنار پستم افتي
به دست آئي و هم در دستم افتي
همان بازي كنم با زلف و خالت
كه با من مي‌كند هر شب خيالت
چه كار افتاده كاين كار اوفتاده
بدين درمانده چون بخت ايستاده
نه بوي شفقتي در سينه داري
نه حق صحبت ديرينه داري
گليم خويشتن را هر كس از آب
تواند بر كشيد اي دوست مشتاب
چو دورت بينم از دمساز گشتن
رهم نزديك شد در بازگشتن
اگر خواهي حسابم را دگر كن
ره نزديك را نزديكتر كن
گره بگشاي ز ابروي هلالي
خزينه پر گهر كن خانه خالي
نخواهي كاريم در خانه خويش
مبارك باد گيرم راه در پيش
بدان ره كامدم دانم شدن باز
چنان كاول زدم دانم زدن ساز
به داروي فراموشي كشم دست
به ياد ساقي ديگر شوم مست
به جلاب دگر نوشين كنم جام
به حلواي دگر شيرين كنم كام
ز شيرين مهر بردارم دگر بار
شكر نامي به چنگ آرم شكربار
نبيد تلخ با او مي‌كنم نوش
ز تلخيهاي شيرين گر كنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز است
سخن كوتاه شد منزل دراز است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد