بخش ۶۶ - تنها ماندن شيرين و زاري كردن وي

۳۵ بازديد


ملك دانسته بود از راي پر نور
كه غم پرداز شيرين است شاپور
به خدمت خواند و كردش خاص درگاه
ز تنهائي مگر تنگ آيد آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالا
فشاند از نرگسان لولوي لالا
به تنگ آمد شبي از تنگ حالي
كه بود آن شب بر او مانند سالي
شبي تيره چو كوهي زاغ بر سر
گران جنبش چو زاغي كوه بر پر
شبي دم سرد چون دلهاي بي‌سوز
برات آورده از شبهاي بي‌روز
كشيده در عقابين سياهي
پر و منقار مرغ صبح گاهي
دهل زن را زده بر دستها مار
كواكب را شده در پايها خار
فتاده پاسبان را چوبك از دست
جرس جنبان خراب و پاسبان مست
سياست بر زمين دامن نهاده
زمانه تيغ را گردن نهاده
زناشوئي به هم خورشيد و مه را
رحم بسته به زادن صبح گه را
گرفته آسمان را شب در آغوش
شده خورشيد را مشرق فراموش
جنوبي طالعان را بيضه در آب
شمالي پيكران را ديده در خواب
زمين در سر كشيده چتر شاهي
فرو آسوده يكسر مرغ و ماهي
سواد شب كه برد از ديدها نور
بذات‌النعش را كرده ز هم دور
ز تاريكي جهان را بند بر پاي
فلك چون قطب حيران مانده بر جاي
جهان از آفرينش بي‌خبر بود
مگر كان شب جهان جاي دگر بود
سر افكنده فلك دريا صفت پيش
ز دامن در فشانده بر سر خويش
به در دزدي ستاره كرده تدبير
فرو افتاده ناگه در خم قير
بمانده در خم خاكستر آلود
از آتش خانه دوران پر دود
مجره بر فلك چون كاه بر راه
فلك در زير او چون آب در كاه
ثريا چون كفي جو بد به تقدير
كه گرداند به كف هندو زني پير
نه موبد را زبان زند خواني
نه مرغان رانشاط پر فشاني
بريده بال نسرين پرنده
چو واقع بود طاير پر فكنده
به هر گام از براي نور پاشي
ستاده زنگيي با دور باشي
چراغ بيوه‌زن را نور مرده
خروس پيره‌زن را غول برده
شنيدم گر به شب ديوي زند راه
خروس خانه بردارد علي الله
چه شب بود آنكه با صد ديو چون قير
خروسي را نبود آواز تكبير
دل شيرين در آن شب خيره مانده
چراغش چون دل شب تيره مانده
ز بيماري دل شيرين چنان تنگ
كه مي‌كرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است اين داستان در شان بيمار
كه شب باشد هلاك جان بيمار
بود بيماي شب جان سپاري
ز بيماري بتر بيمار داري
زبان بگشاد و مي‌گفت اي زمانه
شب است اين يا بلائي جاودانه
چه جاي شب؟ سيه ماري است گوئي
چو زنگي آدمي خواري است گوئي
از آن گريان شدم كين زنگي تار
چو زنگي خود نمي‌خندد يكي بار
چه افتاد اي سپهر لاجوردي
كه امشب چون دگر شبها نگردي
مگر دود دل من راه بستت
نفير من خسك در پا شكستت
نه زين ظلمت همي يابم اماني
نه از نور سحر بينم نشاني
مرا بنگر چه غمگين داري اي شب
ندارم دين اگر دين داري اي شب
شبا امشب جوانمردي بياموز
مرا يا زود كش يا زود شو روز
چرا بر جاي ماندي چون سيه ميغ
بر آتش مي‌روي يا بر سر تيغ
دهل زن را گرفتم دست بستند
نه آخر پاي پروين را شكستند
من آن شمعم كه در شب زنده داري
همه شب مي‌كنم چون شمع زاري
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتش
كه باشد شمع وقت سوختن خوش
گره بين بر سرم چرخ كهن را
به بايد خواند و خنديد اين سخن را
بخوان اي مرغ اگر داري زباني
بخند اي صبح اگر داري دهاني
اگر كافر نه‌اي اي مرغ شب گير
چرا بر ناوري آواز تكبير
و گر آتش نه‌اي صبح روشن
چرا نايي برون بي‌سنگ و آهن
در اين غم بد دل پروانه وارش
كه شمع صبح روشن كرد كارش
نكو ملكي است ملك صبحگاهي
در آن كشور بيابي هر چه خواهي
كسي كو بر حصار گنج ره يافت
گشايش در كليد صبح گه يافت
غرض‌ها را حصار آنجا گشايند
كليد آنجاست كار آنجا گشايند
در آن ساعت كه باشد نشو جانها
گل تسبيح رويد بر زبانها
زبان هر كه او باشد برومند
شود گويا به تسبيح خداوند
اگر مرغ زبان تسبيح خوان است
چه تسبيح آرد آن كو بي زبانست
در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند
زبان بي‌زبانان نيز دانند
چو شيرين كيمياي صبح دريافت
از آن سيماب كاري روي بر تافت
شكيبائيش مرغان را پر افشاند
خروس الصبر مفتاح‌الفرج خواند
شبستان را به روي خويشتن رفت
به زاري با خداي خويشتن گفت
خداوندا شبم را روز گردان
چو روزم بر جهان پيروز گردان
شبي دارم سياه از صبح نوميد
درين شب رو سپيدم كن چو خورشيد
غمي دارم هلاك شير مردان
برين غم چون نشاطم چير گردان
ندارم طاقت اين كوره تنگ
خلاصي ده مرا چون لعل ازين سنگ
توئي ياري رس فرياد هر كس
به فرياد من فرياد خوان رس
ندارم طاقت تيمار چندين
اغثني يا غياث المستغيثين
به آب ديده طفلان محروم
بسوز سينه پيران مظلوم
به بالين غريبان بر سر راه
به تسليم اسيران در بن چاه
به داور داور فرياد خواهان
به يارب يارب صاحب گناهان
بدان حجت كه دل را بنده دارد
بدان آيت كه جان را زنده دارد
به دامن پاكي دين پرورانت
به صاحب سري پيغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته
به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مان‌ها
به واپس ماندگان از كاروانها
به وردي كز نوآموزي بر آيد
به آهي كز سر سوزي بر آيد
به ريحان نثار اشك‌ريزان
به قرآن و چراغ صبح خيزان
به نوري كز خلايق در حجاب است
به انعامي كه بيرون از حساب است
به تصديقي كه دارد راهب دير
به توفيقي كه بخشد واهب خير
به مقبولان خلوت برگزيده
به معصومان آلايش نديده
به هر طاعت كه نزديكت صواب است
به هر دعوت كه پيشت مستجاب است
به آن آه پسين كز عرش پيشست
بدان نام مهين كز شرح بيشست
كه رحمي بر دل پر خونم‌آور
وزين غرقاب غم بيرونم آور
اگر هر موي من گردد زباني
شود هر يك ترا تسبيح خواني
هنوز از بي‌زباني خفته باشم
ز صد شكرت يكي ناگفته باشم
تو آن هستي كه با تو كيستي نيست
توئي هست آن دگر جز نيستي نيست
توئي در پرده وحدت نهاني
فلك را داده بر در قهرماني
خداونديت را انجام و آغاز
نداند اول و آخر كسي باز
به درگاه تو در اميد و در بيم
نشايد راه بردن جز به تسليم
فلك بر بستي و دوران گشادي
جهان و جان و روزي هر سه دادي
اگر روزي دهي ور جان ستاني
تو داني هر چه خواهي كن تو داني
به توفيق توام زين گونه بر پاي
برين توفيق توفيقي برافزاي
چو حكمي راند خواهي يا قضائي
به تسليم آفرين در من رضائي
اگر چه هر قضائي كان تو راني
مسلم شد به مرگ و زندگاني
من رنجور بي‌طاقت عيارم
مده رنجي كه من طاقت ندارم
ز من نايد به واجب هيچ كاري
گر از من نايد آيد از تو باري
به انعام خودم دلخوش كن اين بار
كه انعام تو بر من هست بسيار
ز تو چون پوشم اين راز نهاني
و گر پوشم تو خود پوشيده داني
چو خواهش كرد بسيار از دل پاك
چو آب چشم خود غلتيد بر خاك
فراخي دادش ايزد در دل تنگ
كليدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبن دولت ديگر بار
ز تلخي رست شيرين شكر بار
نيايش در دل خسرو اثر كرد
دلش را چون فلك زير و زبر كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد