بخش ۸ - ستايش اتابك اعظم شمس‌الدين ابوجعفر محمدبن ايلدگز

۳۳ بازديد


به فرح فالي و فيروزمندي
سخن را دادم از دولت بلندي
طراز آفرين بستم قلم را
زدم بر نام شاهنشه رقم را
سرو سر خيل شاهان شاه آفاق
چو ابرو با سري هم جفت و هم طاق
ملك اعظم اتابك داور دور
كه افكند از جهان آوازه جور
ابو جعفر محمد كز سر جود
خراسان گير خواهد شد چو محمود
جهانگير آفتاب عالم افروز
بهر بقعه قران ساز و قرين سوز
دليل آنك آفتاب خاص و عام است
كه شمس‌الدين والدنياش نام است
چنان چون شمس كانجم را دهد نور
دهد ما را سعادت چشم بد دور
در آن بخشش كه رحمت عام كردند
دو صاحب را محمد نام كردند
يكي ختم نبوت گشته ذاتش
يكي ختم ممالك بر حياتش
يكي برج عرب را تا ابد ماه
يكي ملك عجم را از ازل شاه
يكي دين را ز ظلم آزاد كرده
يكي دنيا به عدل آباد كرده
زهي نامي كه كرد از چشمه نوش
دو عالم را دو ميمش حلقه در گوش
زرشك نام او عالم دو نيم است
كه عالم را يكي او را دو ميم است
به تركان قلم بي‌نسخ تاراج
يكي ميمش كمر بخشد يكي تاج
به نور تاجبخشي چون درخشست
بدين تاييد نامش تاج بخشست
چو طوفي سوي جود آرد وجودش
ز جودي بگذرد طوفان جودش
فلك با او كرا گويد كه برخيز
كه هست اين قايم افكن قايم آويز
محيط از شرم جودش زير افلاك
جبين‌واري عرق شد بر سر خاك
چو دريا در دهد بي‌تلخ روئي
گهر بخشد چو كان بي‌تنگ خوئي
ببارش تيغ او چون آهنين ميغ
كليد هفت كشور نام آن تيغ
جهت شش طاق او بر دوش دارد
فلك نه حلقه هم در گوش دارد
جهان چون مادران گشته مطيعش
بنام عدل زاده چون ربيعش
خبرهائي كه بيرون از اثير است
به كشف خاطر او در ضمير است
كدامين علم كو در دل ندارد
كدام اقبال كو حاصل ندارد
به سر پنجه چو شيران دلير است
بدين شير افكني يارب چه شير است؟
نه با شيري كسي را رنجه دارد
نه از شيران كسي هم پنجه دارد
سنانش از موي باريكي سترده
ز چشم موي بينان موي برده
ز هر مقراضه كو چون صبح رانده
عدو چون ميخ در مقراض مانده
زهر شمشير كو چون صبح جسته
مخالف چون شفق در خون نشسته
سمندش در شتاب آهنگ بيشي
فلك را هفت ميدان داده پيشي
زمين زير عنانش گاو ريش است
اگر چه هم عنان گاوميش است
كله بر چرخ دارد فرق بر ماه
كله داري چنين بايد زهي شاه
همه عالم گرفت از نيك رائي
چنين باشد بلي ظل خدائي
سياهي و سپيدي هر چه هستند
گذشت از كردگار او را پرستند
زره‌پوشان درياي شكن گير
به فرق دشمنش پوينده چون تير
طرفداران كوه آهنين چنگ
به رجم حاسدش برداشته سنگ
گلوي خصم وي سنگين درايست
چو مغناطيس از آن آهنربايست
نشد غافل ز خصم آگاهي اينست
نخسبد شرط شاهنشاهي اينست
اتابيك ايلد گز شاه جهان گير
كه زد بر هفت كشور چار تكبير
دو عالم را بدين يك جان سپرده است
چو جانش هست نتوان گفت مرده است
جهان زنده بدين صاحبقرانست
درين شك نيست كو جان جهانست
جز اين يكسر ندارد شخص عالم
مبادا كز سرش موئي شود كم
كس از مادر بدين دولت نزاده است
حبش تا چين بدين دولت گشاده است
فكنده در عراق او باده در جام
فتاده هيبتش در روم و در شام
صليب زنگ را بر تارك روم
به دندان ظفر خائيده چون موم
سياه روم را كز ترك شد پيش
به هندي تيغ كرده هندوي خويش
شكارستان او ابخاز و دربند
شبيخونش به خوارزم و سمرقند
ز گنجه فتح خوزستان كه كرده است؟
ز عمان تا به اصفاهان كه خورده است؟
مميراد اين فروغ از روي اين ماه
ميفتاد اين كلاه از فرق اين شاه
هر آن چيزي كه او را نيست مقصود
به آتش سوخته گر هست خود عود
هر آنكس كز جهان با او زند سر
در آب افتاد اگر خود هست شكر
هر آن شخصي كه او را هست ازو رنج
به زير خاك باد ار خود بود گنج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد