بخش ۱۳ - عذر انگيزي در نظم كتاب

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۳ - عذر انگيزي در نظم كتاب

۴۰ بازديد


در آن مدت كه من در بسته بودم
سخن با آسمان پيوسته بودم
گهي برج كواكب مي‌بريدم
گهي ستر ملايك مي‌دريدم
يگانه دوستي بودم خدائي
به صد دل كرده با جان آشنائي
تعصب را كمر در بسته چون شير
شده بر من سپر بر خصم شمشير
در دنيا بدانش بند كرده
ز دنيا دل بدين خرسند كرده
شبي در هم شده چون حلقه زر
به نقره نقره زد بر حلقه در
درآمد سر گرفته سر گرفته
عتابي سخت با من در گرفته
كه احسنت اي جهاندار معاني
كه در ملك سخن صاحبقراني
پس از پنجاه چله در چهل سال
مزن پنجه در اين حرف ورق مال
درين روزه چو هستي پاي بر جاي
به مردار استخواني روزه مگشاي
نكرده آرزو هرگز ترا بند
كه دنيا را نبودي آرزومند
چو داري در سنان نوك خامه
كليد قفل چندين گنج‌نامه
مسي را زر بر اندودن غرض چيست
زر اندر سيم‌تر زين مي‌توان زيست
چرا چون گنج قارون خاك بهري
نه استاد سخن گويان دهري؟
در توحيد زن كاوازه داري
چرا رسم مغان را تازه داري
سخندانان دلت را مرده دانند
اگر چه زند خوانان زنده خوانند
ز شورش كردن آن تلخ گفتار
ترشروئي نكردم هيچ در كار
ز شيرين كاري شيرين دلبند
فرو خواندم به گوشش نكته‌اي چند
وزان ديبا كه مي‌بستم طرازش
نمودم نقش‌هاي دل نوازش
چو صاحب سنگ ديد آن نقش ارژنگ
فرو ماند از سخت چون نقش بر سنگ
بدو گفتم ز خاموشي چه جوئي
زبانت كو كه احسنتي بگوئي
به صد تسليم گفت اي من غلامت
زبانم وقف بر تسبيح نامت
چو بشنيدم ز شيرين داستان را
ز شيريني فرو بردم زبان را
چنين سحري تو داني ياد كردن
بتي را كعبه‌اي بنياد كردن
مگر شيرين بدان كردي دهانم
كه در حلقم شكر گردد زبانم
اگر خوردم زبان را من شكروار
زبان چون توئي بادا شكربار
به پايان بر چو اين ره بر گشادي
تمامش كن چو بنيادش نهادي
در اين گفتن ز دولت ياريت باد
برومندي و برخورداريت باد
چرا گشتي درين بي‌غوله پا بست
چنين نقد عراقي بر كف دست
ركاب از شهربند گنجه بگشاي
عنان شير داري پنجه بگشاي
فرس بيرون فكن ميدان فراخست
تو سرسبزي و دولت سبز شاخست
زمانه نغز گفتاري ندارد
و گر دارد چو تو باري ندارد
همائي كن برافكن سايه بركار
ولايت را به جغدي چند مسپار
چراغند اين دو سه پروانه خويش
پديدار آمده در خانه خويش
دو منزل گر شوند از شهر خود دور
نبيني هيچ كس را رونق و نور
تو آن خورشيد نوراني قياسي
كه مشرق تا به مغرب روشناسي
چو تو حالي نهادي پاي در پيش
به كنجي هر كسي گيرد سر خويش
هم آفاق هنر يابد حصاري
هم اقليم سخن بيند سواري
به تندي گفتم اي بخت بلندم
نه تو قصابي و من گوپسندم
مدم دم تا چراغ من نميرد
كه در موسي دم عيسي نگيرد
به حشوي چندم آتش برميفروز
كه من خود چون چراغم خويشتن سوز
من آن شيشه‌ام كه گر بر من زني سنگ
ز نام و كنيتم گيرد جهان ننگ
مسي بيني زري به روي كشيده
به مرداري كلابي بر دميده
نبيني جز هواي خويش قوتم
بجز بادي نيابي در بروتم
فلك در طالعم شيري نموده‌است
وليكن شير پشمينم چه سوداست
نه آن شيرم كه با دشمن برآيم
مرا آن بس كه من با من برآيم
نشاطي پيش ازين بود آن قدم رفت
غروري كز جواني بود هم رفت
حديث كودكي و خودپرستي
رها كن كان خيالي بود و مستي
چو عمر از سي گذشت يا خود از بيست
نمي‌شايد دگر چون غافلان زيست
نشاط عمر باشد تا چهل سال
چهل ساله فرو ريزد پر و بال
پس از پنجه نباشد تندرستي
بصر كندي پذيرد پاي سستي
چو شصت آمد نشست آمد پديدار
چو هفتاد آمد افتاد آلت از كار
به هشتاد و نود چون در رسيدي
بسا سخني كه از گيتي كشيدي
وز آنجا گر به صد منزل رساني
بود مرگي به صورت زندگاني
اگر صد سال ماني ور يكي روز
ببايد رفت ازين كاخ دل افروز
پس آن بهتر كه خود را شاد داري
در آن شادي خدا را ياد داري
به وقت خوشدلي چون شمع پرتاب
دهن پر خنده داري ديده پر آب
چو صبح آن روشنان از گريه رستند
كه برق خنده را بر لب ببستند
چوبي گريه نشايد بود خندان
وزين خنده نشايد بست دندان
بياموزم تو را گر كاربندي
كه بي گريه زماني خوش بخندي
چو خندان گردي از فرخنده فالي
بخندان تنگدستي را به مالي
نه بيني آفتاب آسمان را
كز آن خندد كه خنداند جهان را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد