بخش ۱۰ - در مدح شاه مظفرالدين قزل ارسلان

۳۶ بازديد


سبك باش اي نسيم صبح گاهي
تفضل كن بدان فرصت كه خواهي
زمين را بوسه ده در بزم شاهي
كه دارد بر ثريا بارگاهي
جهان‌بخش آفتاب هفت كشور
كه دين و دولت ازوي شد مظفر
شه مشرق كه مغرب را پناهست
قزل شه كافسرش بالاي ماهست
چو مهدي گر چه شد مغرب وثاقش
گذشت از سر حد مشرق يتاقش
نگينش گر نهد يك نقش بر موم
خراج از چين ستاند جزيت از روم
اگر خواهد به آب تيغ گل رنگ
برآرد رود روس از چشمه زنگ
گرش بايد به يك فتح الهي
فرو شويد ز هندوستان سياهي
ز بيم وي كه جور از دور بر دست
چو برق ار فتنه‌اي زاد است مردست
چو ابر از جودهاي بي‌دريغش
جهان روشن شده مانند تيغش
سخاي ابر چون بگشايد از بند
بصد تري فشاند قطره‌اي چند
ببخشد دست او صد بحر گوهر
كه در بخشش نگردد ناخنش تر
به خورشيدي سريرش هست موصوف
به مه بر كرده معروفيش معروف
زمين هفت است و گر هفتاد بودي
اگر خاكش نبودي باد بودي
زحل گر نيستي هندوي اين نام
بدين پيري در افتادي ازين بام
ارس را در بيابان جوش باشد
چو در دريا رسد خاموش باشد
اگر دشمن رساند سر به افلاك
بدين درگه چه بوسد جز سر خاك
اگر صد كوه در بندد به بازو
نباشد سنگ با زر هم ترازو
از آن منسوج كو را دور دادست
به چار اركان كمربندي فتادست
وزان خلعت كه اقبالش بريدست
به هفت اختر كله‌واري رسيدست
وزان آتش كه الماسش فروزد
عدو گر آهنين باشد بسوزد
چو ديو از آهنش دشمن گريزد
كه بر هر شخص كافتد برنخيزد
ز تيغي كانچنان گردن گذارد
چه خارد خصم اگر گردن نخارد
زكال از دود خصمش عود گردد
كه مريخ از ذنب مسعود گردد
حياتش با مسيحا هم ركابست
صبوحش تا قيامت در حسابست
به آب و رنگ تيغش برده تفضيل
چو نيلوفر هم از دجله هم از نيل
بهر حاجت كه خلق آغاز كرده
دري دارد چو دريا باز كرده
كس از درياي فضلش نيست محروم
ز درويش خزر تا منعم روم
پي موريست از كين تا به مهرش
سر موئيست از سر تا سپهرش
هر آن موري كه يابد بر درش بار
سليمانيش بايد نوبتي دار
هر آن پشه كه برخيزد ز راهش
سر نمرود زيبد بارگاهش
زناف نكته نامش مشك ريزد
چو سنبل خورد از آهو مشك خيزد
ز ادراكش عطارد خوشه چينست
مگر خود نام خانش خوشه زينست
چو بر دريا زند تيغ پلالك
به ماهي گاو گويد كيف حالك
گر از نعلش هلال اندازه گيرد
فلك را حلقه در دروازه گيرد
ضميرش كاروانسالار غيب است
توانا را ز دانائي چه عيب است
به مجلس گر مي‌و ساقي نماند
چو باقي ماند او باقي نماند
از آن عهده كه در سر دارد اين عهد
بدين مهدي توان رستن از اين مهد
اگر طوفان بادي سهمناكست
سليماني چنين داري چه باكست
اگر خود مار ضحاكي زند نيش
چو در خيل فريدوني مينديش
بر اهل روزگار از هر قراني
نيامد بي‌ستمكاري زماني
ز خسف اين قران ما را چه بيمست
كه دارا دادگر داور رحيمست
قراني را كه با اين داد باشد
چو فال از باد باشد باد باشد
جهان از درگهش طاقي كمينه است
بر اين طاق آسمان جام آبگينه است
بر آن اوج از چو ما گردي چه خيزد
كه ابر آنجا رسد آبش بريزد
بر آن درگه چو فرصت يابي اي باد
بيار اين خواجه تاش خويش را ياد
زمين بوسي كن از راه غلامي
چنان گو كاين چنين گويد نظامي
كه گر بودم ز خدمت دور يك چند
نبودم فارغ از شغل خداوند
چو شد پرداخته در سلك اوراق
مسجل شد بنام شاه آفاق
چو دانستم كه اين جمشيد ثاني
كه بادش تا قيامت زندگاني
اگر برگ گلي بيند در اين باغ
بنام شاه آفاقش كند داغ
مرا اين رهنموني بخت فرمود
كه تا شه باشد از من بنده خشنود
شنيدستم كه دولت پيشه‌اي بود
كه با يوسف رخيش انديشه‌اي بود
چنان در كار آن دلدار دل بست
كه از تيمار كار خويشتن رست
چنان در دل نشاند آن دلستان را
كه با جانش مسلسل كرد جان را
گرش صد باغ بخشيدندي از نور
نبردي منت يك خوشه انگور
چو دادندي گلي بر دست يارش
رخ از شادي شدي چون نوبهارش
به حكم آنكه يار او را چو جان بود
مدام از شادي او شادمان بود
مراد شه كه مقصود جهانست
بعينه با برادر هم چنانست
مباد اين درج دولت را نوردي
ميفتاد اندر اين نوشاب گردي
جمالش باد دايم عالم افروز
شبش معراج باد و روز نوروز
بقدر آنكه باد از زلف مشگين
گهي هندوستان سازد گهي چين
همه تركان چين بادند هندوش
مباد از چينيان چيني برابر وش
حسودش بسته بند جهان باد
چو گردد دوست بستش پرنيان باد
مطيعش را زمي پر باد گشتي
چو ياغي گشت بادش تيز دشتي
چنين نزلي كه يابي پرمانيش
مباركباد بر جان و جوانيش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد