طلوع كردن اختر معاني از افق سپهر نكته داني

۳۳ بازديد


شبي چون روز شادي عشرت افزاي
جهان روشن ز ماه عالم آراي
ز عالم زاغ پا بيرون نهاده
خروس از صبحدم در شك فتاده
نشسته گوشه‌اي مرغ مسيحا
به هر جانب روان گرديده حربا
نبودي گر نجوم عالم افروز
نكردي فوق آن شب را كس از روز
سپهر از مه گلي بر چهره ديده
خطي از هاله بر دورش كشيده
فلك گفتي چراغان كرد آن شام
كه مي‌زد خواجه بر بام فلك گام
سوي صدر رسل جبريل رو كرد
دلش را مژدهٔ ديدار آورد
شد آن نخل رياض شادماني
برون از خوابگاه‌ام هاني
كشيدش پيش پيك حق تعالا
براقي برق سير چرخ پيما
عجايب ره نوردي تيز گامي
بسي از خواب خوشتر خوشخرامي
نمد زين داده گردون از سحابش
شده قسطاس بحري آفتابش
پي آرامش آن طرفه توسن
ز انجم كرده گردون جوبه دامن
چو برجستي به بازي زين كهن فرش
ز نعلش رخنه گشتي لنگر عرش
نمود از بهر سير ملك بالا
شه روي زمين بر پشت او جا
براق از شادماني گشت رقاص
روان شد سوي خلوتخانهٔ خاص
به سوي مسجد اقصا چو زد گام
دو تا گرديد محرابش به اكرام
چو از محراب اقصا پشت برداشت
علم در عالم بالا برافراشت
چو با خود ديد مه در يك وثاقش
چو نعل افتاد در پاي براقش
به نعلش چهره ساييد آنقدرها
كه باقي ماند بر رويش اثرها
وز آنجا مركب مردم ربايش
دبستان عطارد داد جايش
عطارد ماند چون طفلان به تعظيم
ز نعلينش به دامن لوح تعليم
خوش آن دانا كه بي تعليم استاد
دهد دانا دلان را لوح ارشاد
ز ايوان عطارد زد برون پاي
به مطرب خانهٔ ثالث شدش جاي
ز شوق وصل آن تابنده خورشيد
به بزم چرخ رقصان گشت ناهيد
وز آنجا زد قدم بر بام عليا
فروزان گشت از او دير مسيحا
به پيك روي آن شمع رسالت
فرو شد در زمين مهر از خجالت
به پنجم پايه منبر چو زد گام
براي خطبه بستد تيغ بهرام
وزان منزل به برتر پايه زد پاي
شدش دارالقضاي مشتري جاي
ملازم وار پيش خويش خواندش
به صدر شرع بر مسند نشاندش
چو شه را تخت هفتم كاخ شد جاي
زحل چون سايه‌اش افتاد در پاي
براقش زد ز ميدانگاه هفتم
به صحن خان هشتم كاسهٔ سم
ثوابت بيخود از شوقش فتادند
چو نقش پرده بر جا ايستادند
نهم گردون شد از پايش سرافراز
كشيدش اطلس خود پاي انداز
چو پيشش همرهان رفتند از دست
به ميكائيل و اسرافيل پيوست
و ز ايشان روي رفرف بارگي راند
و زو دامن به ساق عرش افشاند
جهت را پرده زد در زير پاشق
به نور قرب واصل گشت مطلق
فضائي ديد از اغيار خالي
بري از جنس هر سفلي و عالي
محل نابوده اندر وي محل را
ابد همدم در آن وادي ازل را
شنيد از هر دري آن مطلع نور
حكايتها از امداد زبان دور
پي عصيان امت گفتگو كرد
دلش خط نجاتي آرزو كرد
براي امت از درگاه عالي
سند پروانه شمع لايزالي
دل ما را پيام شادي آورد
براي ما خط آزادي آورد
زهي سر بر خطت آزاد و بنده
سران در راه امرت سر فكنده
ره آزاديي نه پيش ما را
بخوان از بندگان خويش ما را
اگر ما را شماري بندهٔ خويش
كجا آزاديي باشد از اين پيش
به ما يا رب خط آزاديي ده
غلام خويش خوان و شاديي ده
كه تا در جمع آزادان در آييم
به سلك قنبر و سلمان در آييم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد