قصيده شماره ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۸

۳۶ بازديد


حبذا شهري كه سالار است در وي سروري
عدل‌پرور شهرياري دادگستر داوري
شهري آبش جانفزا ملكي هوايش دلگشا
شهريارش دلنوازي واليش جان پروري
شهري از قصر جنان و باغ جنت نسخه‌اي
شهرياري لطف و انعام خدا را مظهري
روضهٔ خاكش عبير و روح‌پرور روضه‌اي
سروري در وي اميري عدل‌پرور سروري
چيست داني نام آن شهر و كدام آن شهريار
كين دو را در زيب و فر، ثاني نباشد ديگري
نام آن شهر است قم فخرالبلاد ام‌القري
كش به خاك آسوده از آل پيمبر دختري
دختري كش دايه دوران نيابد همسري
دختري كش مادر گيتي نزايد خواهري
دختري كاباء و اجداد گرامش يك به يك
تا به آدم يا امامي بوده يا پيغمبري
بنت شاه اوليا موسي ابن‌جعفر فاطمه
كش بود روح‌القدس بيرون درگه چاكري
ماه بطحا زهرهٔ يثرب چراغ قم كه دوخت
دست حق بر دامن پاكش ز عصمت چادري
شهريار آن ولايت والي آن مملكت
زيبد الحق كسري آييني تهمتن گوهري
خان داراشان جم فرمان كي دربان حسين
آنكه فرزندي به فر او نزاد از مادري
آن كه اوج قدر را بختش فروزان كوكبي است
آسمان مجد را رويش فروزان اختري
آن كه بهر تارك و بالاي او پرداخته است
چرخ سيمين جوشني خورشيد زرين مغفري
بر عروس دولتش مشاطهٔ بخت بلند
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زيوري
دايهٔ گردون پير آمد شد بسيار كرد
داد تا دوشيزهٔ دولت به چون او شوهري
افسرش بر فرق فر ايزدي بس گو مباش
بر سر از دانگي زر و ده دانه درش افسري
از خم انعام و ميناي نوالش بهره داشت
هر سفالين كاسه‌اي ديديم و زرين ساغري
اين كه نامش چرخ ازرق كرده‌اند از مطبخش
تيره‌گون دودي است بالا رفته يا خاكستري
تا زند بر ديدهٔ اعداي او هر صبح مهر
چون برون آيد به هر انگشت گيرد نشتري
از كمالاتش كه نتوان حصر جستم شمه‌اي
از اديب عقل طوماري گشود و دفتري
خود به تنها بشكند هر لشكري را گرچه هست
همرهش ز اقبال و بخت و فتح و نصرت لشكري
امن را تا پاسبان عدل او بيدار كرد
ظلم جويد باد جويد فتنه جويد بستري
شهر قم كز تندي باد حوادث ديده بود
آنچه بيند مشت خاكي از عبور صرصري
در همه اين شهر ديدم بارها بر پا نمود
كهنه ديواري كه بر وي جغدي افشاند پري
از قدوم او در دولت به رويش باز شد
گوئي از فردوس بگشودند بر رويش دري
شد به سعي او چنان آباد كاهل آن ديار
مصر را ده مي‌شمارند و ده مستحقري
پيش ازين گر هر ده ويران به حالش مي‌گريست
خندد اكنون بر هر اقليمي و بر هر كشوري
كرد بر پا بس اساس نو در آن شهر كهن
دادش اول از حصاري تازه زيبي و فري
لوحش الله چون حصار آسمان ذات‌البروج
فرق هر برجي بلند از فرقدان سامنظري
شوخ چشمان فلك شب‌ها پي نظاره‌اش
از بروج آسمان هر يك برون آرد سري
بارهٔ چون سد اسكندر به گرد قم كشيد
لطف حقش ياور و الحق چه نيكو ياوري
عقل چون ديد از پي تاريخ اين حصن حصين
گفت «سدي نيك گرد قم كشيد اسكندري»
اي بر خورشيد رايت مهر گردون ذره‌اي
آسمان در حكم انگشت تو چون انگشتري
با كف دريا نوالت هفت دريا قطره‌اي
پيش خرگاه جلالت هفت گردون چنبري
حال زار من چه پرسي اين نه بس كز روي تو
دور ماندستم چو دور از روي خور نيلوفري
بوي دود عنبرين من گواه من كه چرخ
بي تو افكنده است چون عودم به سوزان مجمري
روزها بيداد و شب‌ها غمزه از بس ديده‌ام
ز اختران هر يك جدا مي‌سوزدم چون اخگري
گر ستودم حسن اخلاق تو را داني كه نيست
از حطام دنيوي چشمم به خشكي يا تري
قمري و بلبل كه مدح سرو و وصف گل كنند
روز و شب زان سرو گل، سيمي نخواهند و زري
خلق نيكو هر كجا هست آن درخت خرم است
كو بجز مدح و ثناي خلق برنارد بري
طبع من بحري است پهناور كه ريزد بر كنار
گه دري و گاه مرجاني و گاهي عنبري
كي رهين كس شود دريا كه گر گيرد ز ابر
قطرهٔ آبي، دهد واپس درخشان گوهري
شادباش و شاد زي كين بزم و اين آرامگاه
مانده از سلطان ملكشاهي و سلطان سنجري
من به نيروي تو در ميدان نظم آويختم
هيچ داني با كه؟ با چون انوري گندآوري
هم به امداد نسيم لطفت آمد بر كنار
از چنين بحري سلامت كشتي بي‌لنگري
راستي ننديشم از تيغ زبان كس كه هست
در نيام كام همچون ذوالفقارم خنجري
من كه نظمم معجز فصل‌الخطاب احمدي است
نشمرم جز باد سرد، افسون هر افسونگري
ريسماني چند اگر جنبد به افسون ناورد
تاب چون گردد عصا در دست موسي اژدري
هان و هان هاتف چه گوئي چيستي و كيستي
لاف بيش از پيش چند اي كمتر از هر كمتري
لب فروبند و زبان دركش ره ايجاز گير
تا نگرديدستي از اطناب بار خاطري
تا گذارد گردش ايام و بيزد دور چرخ
تاج عزت بر سري خاك مذلت بر سري
دوستانت را كلاهي بر سر از عز و شرف
دشمنانت را به فرق از ذل و خواري معجري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد