حكايت قزل ارسلان با دانشمند

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت قزل ارسلان با دانشمند

۴۳ بازديد


قزل ارسلان قلعه‌اي سخت داشت
كه گردن به الوند بر مي‌فراشت
نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ
چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ
چنان نادر افتاده در روضه‌اي
كه بر لاجوردين طبق بيضه‌اي
شنيدم كه مردي مبارك حضور
به نزديك شاه آمد از راه دور
حقايق شناسي، جهانديده‌اي
هنرمندي، آفاق گرديده‌اي؟
بزرگي، زبان آوري كاردان
حكيمي، سخنگوي بسياردان
قزل گفت چندين كه گرديده‌اي
چنين جاي محكم دگر ديده‌اي؟
بخنديد كاين قلعه‌اي خرم است
وليكن نپندارمش محكم است
نه پيش از تو گردن كشان داشتند
دمي چند بودند و بگذاشتند؟
نه بعد از تو شاهان ديگر برند
درخت اميد تو را برخورند؟
ز دوران ملك پدر ياد كن
دل از بند انديشه آزاد كن
چنان روزگارش به كنجي نشاند
كه بر يك پشيزش تصرف نماند
چو نوميد ماند از همه چيز و كس
اميدش به فضل خدا ماند و بس
بر مرد هشيار دنيا خس است
كه هر مدتي جاي ديگر كس است
چنين گفت شوريده‌اي در عجم
به كسري كه اي وارث ملك جم
اگر ملك بر جم بماندي و بخت
تو را چون ميسر شدي تاج و تخت؟
اگر گنج قارون به چنگ آوري
نماند مگر آنچه بخشي، بري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد