حكايت درويش صادق و پادشاه بيدادگر

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت درويش صادق و پادشاه بيدادگر

۳۴ بازديد


شنيدم كه از نيكمردي فقير
دل آزرده شد پادشاهي كبير
مگر بر زبانش حقي رفته بود
ز گردن‌كشي بر وي آشفته بود
به زندان فرستادش از بارگاه
كه زورآزماي است بازوي جاه
ز ياران يكي گفتش اندر نهفت
مصالح نبود اين سخن گفت، گفت
رسانيدن امر حق طاعت است
ز زندان نترسم كه يك ساعت است
همان دم كه در خفيه اين راز رفت
حكايت به گوش ملك باز رفت
بخنديد كو ظن بيهوده برد
نداند كه خواهد در اين حبس مرد
غلامي به درويش برد اين پيام
بگفتا به خسرو بگو اي غلام
مرا بار غم بر دل ريش نيست
كه دنيا همين ساعتي بيش نيست
نه گر دستگيري كني خرمم
نه گر سر بري در دل آيد غمم
تو گر كامراني به فرمان و گنج
دگر كس فرومانده در ضعف و رنج
به دروازهٔ مرگ چون در شويم
به يك هفته با هم برابر شويم
منه دل بدين دولت پنج روز
به دود دل خلق، خود را مسوز
نه پيش از تو بيش از تو اندوختند
به بيداد كردن جهان سوختند؟
چنان زي كه ذكرت به تحسين كنند
چو مردي، نه بر گور نفرين كنند
نبايد به رسم بد آيين نهاد
كه گويند لعنت بر آن، كاين نهاد
وگر بر سرآيد خداوند زور
نه زيرش كند عاقبت خاك گور؟
بفرمود دلتنگ روي از جفا
كه بيرون كنندش زبان از قفا
چنين گفت مرد حقايق شناس
كز اين هم كه گفتي ندارم هراس
من از بي زباني ندارم غمي
كه دانم كه ناگفته داند همي
اگر بينوايي برم ور ستم
گرم عاقبت خير باشد چه غم؟
عروسي بود نوبت ماتمت
گرت نيكروزي بود خاتمت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد