حكايت زورآزماي تنگدست

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت زورآزماي تنگدست

۴۲ بازديد


يكي مشت زن بخت روزي نداشت
نه اسباب شامش مهيا نه چاشت
ز جور شكم گل كشيدي به پشت
كه روزي محال است خوردن به مشت
مدام از پريشاني روزگار
دلش پر ز حسرت، تنش سوكوار
گهش جنگ با عالم خيره‌كش
گه از بخت شوريده، رويش ترش
گه از ديدن عيش شيرين خلق
فرو مي‌شدي آب تلخش به حلق
گه از كار آشفته بگريستي
كه كس ديد از اين تلخ‌تر زيستي؟
كسان شهد نوشند و مرغ و بره
مرا روي نان مي‌نبيند تره
گر انصاف پرسي نه نيكوست اين
برهنه من و گربه را پوستين
چه بودي كه پايم در اين كار گل
به گنجي فرو رفتي از كام دل!
مگر روزگاري هوس راندمي
ز خود گرد محنت بيفشاندمي
شنيدم كه روزي زمين مي‌شكافت
عظام زنخدان پوسيده يافت
به خاك اندرش عقد بگسيخته
گهرهاي دندان فرو ريخته
دهان بي زبان پند مي‌گفت و راز
كه اي خواجه با بينوايي بساز
نه اين است حال دهن زير گل!
شكر خورده انگار يا خون دل
غم از گردش روزگاران مدار
كه بي ما بگردد بسي روزگار
همان لحظه كاين خاطرش روي داد
غم از خاطرش رخت يك سو نهاد
كه اي نفس بي راي و تدبير و هش
بكش بار تيمار و خود را مكش
اگر بنده‌اي بار بر سر برد
وگر سر به اوج فلك بر برد
در آن دم كه حالش دگرگون شود
به مرگ از سرش هر دو بيرون شود
غم و شادماني نماند وليك
جزاي عمل ماند و نام نيك
كرم پاي دارد، نه ديهيم و تخت
بده كز تو اين ماند اي نيكبخت
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم
كه پيش از تو بوده‌ست و بعد از تو هم
خداوند دولت غم دين خورد
كه دنيا به هر حال مي‌بگذرد
نخواهي كه ملكت برآيد بهم
غم ملك و دين خورد بايد بهم
زرافشان، چو دنيا بخواهي گذاشت
كه سعدي درافشاند اگر زر نداشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد