حكايت پادشاه غور با روستايي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت پادشاه غور با روستايي

۳۴ بازديد


شنيدم كه از پادشاهان غور
يكي پادشه خر گرفتي بزور
خران زير بار گران بي علف
به روزي دو مسكين شدندي تلف
چو منعم كند سفله را، روزگار
نهد بر دل تنگ درويش، بار
چو بام بلندش بود خودپرست
كند بول و خاشاك بر بام پست
شنيدم كه باري به عزم شكار
برون رفت بيدادگر شهريار
تگاور به دنبال صيدي براند
شبش درگرفت از حشم دور ماند
بتنها ندانست روي و رهي
بينداخت ناكام شب در دهي
يكي پيرمرد اندر آن ده مقيم
ز پيران مردم شناس قديم
پسر را همي‌گفت كاي شادبهر
خرت را مبر بامدادان به شهر
كه آن ناجوانمرد برگشته بخت
كه تابوت بينمش بر جاي تخت
كمر بسته دارد به فرمان ديو
به گردون بر از دست جورش غريو
در اين كشور آسايش و خرمي
نديد و نبيند به چشم آدمي
مگر اين سيه نامهٔ بي‌صفا
به دوزخ برد لعنت اندر قفا
پسر گفت: راه درازست و سخت
پياده نيارم شد اي نيكبخت
طريقي بينديش و رايي بزن
كه راي تو روشن تر از راي من
پدر گفت: اگر پند من بشنوي
يكي سنگ برداشت بايد قوي
زدن بر خر نامور چند بار
سر و دست و پهلوش كردن فگار
مگر كان فرومايهٔ زشت كيش
به كارش نيايد خر لنگ ريش
چو خضر پيمبر كه كشتي شكست
وز او دست جبار ظالم ببست
به سالي كه در بحر كشتي گرفت
بسي سالها نام زشتي گرفت
تفو بر چنان ملك و دولت كه راند
كه شنعت بر او تا قيامت بماند
پسر چون شنيد اين حديث از پدر
سر از خط فرمان نبردش بدر
فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ
خر از دست عاجز شد از پاي لنگ
پدر گفتش اكنون سر خويش گير
هر آن ره كه مي‌بايدت پيش گير
پسر در پي كاروان اوفتاد
ز دشنام چندان كه دانست داد
وز اين سو پدر روي در آستان
كه يارب به سجادهٔ راستان
كه چندان امانم ده از روزگار
كز اين نحس ظالم برآيد دمار
اگر من نبينم مر او را هلاك
شب گور چشمم نخسبد به خاك
اگر مار زايد زن باردار
به از آدمي زادهٔ ديوسار
زن از مرد موذي ببسيار به
سگ از مردم مردم‌آزار به
مخنث كه بيداد با خود كند
ازان به كه با ديگري بد كند
شه اين جمله بشنيد و چيزي نگفت
ببست اسب و سر بر نمد زين بخفت
همه شب به بيداري اختر شمرد
ز سودا و انديشه خوابش نبرد
چو آواز مرغ سحر گوش كرد
پريشاني شب فراموش كرد
سواران همه شب همي تاختند
سحرگه پي اسب بشناختند
بر آن عرصه بر اسب ديدند و شاه
پياده دويدند يكسر سپاه
به خدمت نهادند سر بر زمين
چو دريا شد از موج لشكر، زمين
يكي گفتش از دوستان قديم
كه شب حاجبش بود و روزش نديم
رعيت چه نزلت نهادند دوش؟
كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش
شهنشه نيارست كردن حديث
كه بر وي چه آمد ز خبث خبيث
هم آهسته سر برد پيش سرش
فرو گفت پنهان به گوش اندرش
كسم پاي مرغي نياورد پيش
ولي دست خر رفت از اندازه بيش
بزرگان نشستند و خوان خواستند
بخوردند و مجلس بياراستند
چو شور و طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشينه ياد آمدش
بفرمود و جستند و بستند سخت
بخواري فگندند در پاي تخت
سيه دل برآهخت شمشير تيز
ندانست بيچاره راه گريز
سر نااميدي برآورد و گفت
نشايد شب گور در خانه خفت
نه تنها منت گفتم اي شهريار
كه برگشته بختي و بد روزگار
چرا خشم بر من گرفتي و بس؟
منت پيش گفتم، همه خلق پس
چو بيداد كردي توقع مدار
كه نامت به نيكي رود در ديار
ور ايدون كه دشخوارت آمد سخن
دگر هرچه دشخوارت آيد مكن
تو را چاره از ظلم برگشتن است
نه بيچاره بي‌گنه كشتن است
مرا پنج روز دگر مانده گير
دو روز دگر عيش خوش رانده گير
نماند ستمگار بد روزگار
بماند بر او لعنت پايدار
تو را نيك پندست اگر بشنوي
وگر نشنوي خود پشيمان شوي
بدان كي ستوده شود پادشاه
كه خلقش ستايند در بارگاه؟
چه سود آفرين بر سر انجمن
پس چرخه نفرين كنان پيرزن؟
همي گفت و شمشير بالاي سر
سپر كرده جان پيش تير قدر
نبيني كه چون كارد بر سر بود
قلم را زبانش روان تر بود
شه از مستي غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو گفت فرخ سروش
كز اين پير دست عقوبت بدار
يكي كشته گير از هزاران هزار
زماني سرش در گريبان بماند
پس آنگه به عفو آستين برفشاند
به دستان خود بند از او برگرفت
سرش را ببوسيد و در بر گرفت
بزرگيش بخشيد و فرماندهي
ز شاخ اميدش برآمد بهي
به گيتي حكايت شد اين داستان
رود نيكبخت از پي راستان
بياموزي از عاقلان حسن خوي
نه چندان كه از جاهل عيب جوي
ز دشمن شنو سيرت خود كه دوست
هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست
وبال است دادن به رنجور قند
كه داروي تلخش بود سودمند
ترش روي بهتر كند سرزنش
كه ياران خوش طبع شيرين منش
از اين به نصيحت نگويد كست
اگر عاقلي يك اشارت بست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد