ابوبكر بن سعد بن زنگي

مشاور شركت بيمه پارسيان

ابوبكر بن سعد بن زنگي

۳۶ بازديد


مرا طبع از اين نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود
ولي نظم كردم به نام فلان
مگر باز گويند صاحبدلان
كه سعدي كه گوي بلاغت ربود
در ايام بوبكر بن سعد بود
سزد گر به دورش بنازم چنان
كه سيد به دوران نوشيروان
جهانبان دين پرور دادگر
نيامد چو بوبكر بعد از عمر
سر سرفرازان و تاج مهان
به دوران عدلش بناز، اي جهان
گر از فتنه آيد كسي در پناه
ندارد جز اين كشور آرامگاه
فطوبي لباب كبيت العتيق
حواليه من كل فج عميق
نديدم چنين گنج و ملك و سرير
كه وقف است بر طفل و درويش و پير
نيامد برش دردناك غمي
كه ننهاد بر خاطرش مرهمي
طلبكار خيرست و اميدوار
خدايا اميدي كه دارد برآر
كله گوشه بر آسمان برين
هنوز از تواضع سرش بر زمين
گدا گر تواضع كند خوي اوست
ز گردن فرازان تواضع نكوست
اگر زيردستي بيفتد چه خاست؟
زبردست افتاده مرد خداست
نه ذكر جميلش نهان مي‌رود
كه صيت كرم در جهان مي‌رود
چنويي خردمند فرخ نهاد
ندارد جهان تا جهان است، ياد
نبيني در ايام او رنجه‌اي
كه نالد ز بيداد سرپنجه‌اي
كس اين رسم و ترتيب و آيين نديد
فريدون با آن شكوه، اين نديد
از آن پيش حق پايگاهش قوي است
كه دست ضعيفان به جاهش قوي است
چنان سايه گسترده بر عالمي
كه زالي نينديشد از رستمي
همه وقت مردم ز جور زمان
بنالند و از گردش آسمان
در ايام عدل تو، اي شهريار
ندارد شكايت كس از روزگار
به عهد تو مي‌بينم آرام خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام تست
كه تاريخ سعدي در ايام تست
كه تا بر فلك ماه و خورشيد هست
در اين دفترت ذكر جاويد هست
ملوك ار نكو نامي اندوختند
ز پيشينگان سيرت آموختند
تو در سيرت پادشاهي خويش
سبق بردي از پادشاهان پيش
سكندر به ديوار رويين و سنگ
بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
تو را سد يأجوج كفر از زرست
نه رويين چو ديوار اسكندرست
زبان آوري كاندر اين امن و داد
سپاست نگويد زبانش مباد
زهي بحر بخشايش و كان جود
كه مستظهرند از وجودت وجود
برون بينم اوصاف شاه از حساب
نگنجد در اين تنگ ميدان كتاب
گر آن جمله را سعدي انشا كند
مگر دفتري ديگر املا كند
فروماندم از شكر چندين كرم
همان به كه دست دعا، گسترم
جهانت به كام و فلك يار باد
جهان آفرينت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروخته
زوال اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مباد
وز انديشه بر دل غبارت مباد
كه بر خاطر پادشاهان غمي
پريشان كند خاطر عالمي
دل و كشورت جمع و معمور باد
ز ملكت پراگندگي دور باد
تنت باد پيوسته چون دين، درست
بدانديش را دل چو تدبير، سست
درونت به تاييد حق شاد باد
دل و دين و اقليمت آباد باد
جهان آفرين بر تو رحمت كناد
دگر هرچه گويم فسانه‌ست و باد
همينت بس از كردگار مجيد
كه توفيق خيرت بود بر مزيد
نرفت از جهان سعد زنگي بدرد
كه چون تو خلف نامبردار كرد
عجب نيست اين فرع ازان اصل پاك
كه جانش بر اوج است و جسمش به خاك
خدايا بر آن تربت نامدار
به فضلت كه باران رحمت ببار
گر از سعد زنگي مثل ماند و ياد
فلك ياور سعد بوبكر باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد