بخش ۶ - تدبير كردن حكيم در ولادت فرزند پس از نكوهش شهوت و زن

۳۴ بازديد


كرد چون دانا حكيم نيك‌خواه
شهوت و زن را نكوهش پيش شاه
ساخت تدبيري به دانش كاندر آن
ماند حيران فكرت دانشوران
نطفه را بي‌شهوت از صلبش گشاد
د رمحلي جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پيدا ز آن محل
كودكي بي‌عيب و طفلي بي خلل
غنچه‌اي از گلبن شاهي دميد
نفحه‌اي از ملك آگاهي وزيد
تاج شد از گوهر او سربلند
تخت گشت از بخت او فيروزمند
صحن گيتي بي وي و چشم فلك
بود آن بي‌مردم، اين بي‌مردمك
زو به مردم صحن آن معمور شد
چشم اين از مردمك پر نور شد
چون ز هر عيب‌اش سلامت يافتند
از سلامت نام او بشكافتند
سالم از آفت، تن و اندام او
ز آسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شير مادر بهره‌مند
دايه‌اي كردند بهر او پسند
دلبري در نيكويي ماه تمام
سال او از بيست كم، ابسال نام
نازك‌اندامي كه از سر تا به پاي
جزو جزوش خوب بود و دلرباي
بود بر سر، فرق او خطي ز سيم
خرمني از مشك را كرده دو نيم
گيسويش بود از قفا آويخته
زو به هر مو صد بلا آويخته
قامتش سروي ز باغ اعتدال
افسر شاهان به راهش پايمال
بود روشن جبهه‌اش آيينه رنگ
ابروي زنگاري‌اش بر وي چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آيينه‌وار
شكل نوني مانده از وي بر كنار
چشم او مستي كه كرده نيمخواب
تكيه بر گل، زير چتر مشك ناب
گوشهاي خوش نيوش از هر طرف
گوهر گفتار را سيمين‌صدف
بر عذارش نيلگون خطي جميل
رونق مصر جمالش همچو نيل
ز آن خط او چه بهر چشم بد كشيد
چشم نيكان را بلا بي‌حد كشيد
رشتهٔ دندان او در خوشاب
حقهٔ در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره انديشه كم
گفت و گوي عقل فكرت پيشه كم
از لب او جز شكر نگرفته كام
خود كدام است آن لب و ، شكر كدام؟
رشحي از چاه زنخدانش گشاد
وز زنخدانش معلق ايستاد
زو هزاران لطفها آمد پديد
غبغب‌اش كردند نام، ارباب ديد
همچو سيمين‌لعبت از سيم‌اش تني
چون صراحي، بركشيده گردني
بر تنش بستان چو آن صافي حباب
كه‌ش نسيم انگيخته از روي آب
زير بستانش دلش رخشنده نور
در سپيدي عاج و، در نرمي سمور
هر كه ديدي آن ميان كم ز مو
جز كناري زو نكردي آرزو
مخزن لطف از دو دست او دو نيم
آستين از هر يكي هميان سيم
آرزوي اهل دل در مشت او
قفل دلها را كليد، انگشت او
خون ز دست او درون عاشقان
رنگ حنايش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب
فندق تر بود يا عناب ناب
ناخنانش بدرهاي مختلف
بدرهاي او ز حنا منخسف
شكل او مشاطه چون آراسته
از سر هر يك هلالي كاسته
چون سخن با ساق و پاي او رسيد
ز آن، زبان در كام مي‌بايد كشيد
زآنكه مي‌ترسم رسد جايي سخن
كن سخن آيد گران بر طبع من
بود آن سري ز نامحرم نهان
هيچ كس محرم نه آن را در جهان
بل، كه دزدي پي به آن آورده بود
هر چه آنجا بود، غارت كرده بود
در، بر آن سيمين‌صدف بشكافته
گوهر كام خود آنجا يافته
هر چه باشد ديگري را دست زد،
بهتر از چشم قبولش، دست رد
شاه چون دايه گرفت ابسال را
تا سلامان همايون فال را
آورد در دامن احسان خويش
پرورد از رشحهٔ پستان خويش
روز تا شب جد او و جهد او
بود در بست و گشاد مهد او
گه تنش را شستي از مشك و گلاب
گه گرفتي پيكرش در شهد ناب
مهر آن مه بس كه در جانش نشست
چشم مهر از هر كه غير از او ببست
گر ميسر گشتي‌اش بي هيچ شك
كردي‌اش جا در بصر چون مردمك
بعد چندي چون ز شيرش باز كرد
نوع ديگر كار و بار آغاز كرد
وقت خفتن راست كردي بسترش
سوختي چون شمع بالاي سرش
بامداد از خواب چون برخاستي
همچو زرين لعبت‌اش آراستي
سرمه كردي نرگس شهلاي او
چست بستي جامه بر بالاي او
كردي آنسان خدمت‌اش بيگاه و گه
تا شدش سال جواني، چارده
چارده بودش به خوبي ماه رو
سال او هم چارده، چون ماه او
پايهٔ حسنش بسي بالا گرفت
در همه دلها هوايش جا گرفت
شد يكي، صد حسن او و آن صد، هزار
صد هزاران دل ز عشقش بيقرار
با قد چون نيزه، بود آن دلپسند
آفتابي، گشته يك نيزه بلند
نيزه‌واري قد او چون سر كشيد،
بر دل هر كس ازو زخمي رسيد
ز آن بلندي هر كجا افگند تاب،
سوخت جان عالمي ز آن آفتاب
ملك خوبي را به رخها شاه بود
شوكت شاهي (به) او همراه بود
گردن او سرفراز مهوشان
در كمندش گردن گردنكشان
پاكبازان از پي دفع گزند
از دعا بر بازويش تعويذبند
پنجه‌اش داده شكست سيم ناب
دست هر فولادباز و داده تاب
گوش جان را كن به سوي من گرو!
شمه‌اي از ديگر احوالش شنو!
لطف طبعش در سخن مو مي‌شكافت
لفظ نشنيده، به معني مي‌شتافت
در لطايف، لعل او حاضر جواب
در دقايق فهم او صافي، چو آب
چون گرفتي خامهٔ مشكين رقم
آفرين كردي بر او لوح و قلم
جانش از هر حكمتي محفوظ بود
نكته‌هاي حكمت‌اش محظوظ بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد