بخش ۲۵ - معالجه كردن بوعلي سينا آن صاحب ماليخوليا را

۳۵ بازديد


بود در عهد بوعلي سينا
آن به كنه اصول طب بينا
ز آل بويه يكي ستوده خصال
شد ز ماخوليا پريشانحال
بانگ مي‌زد كه:«كم بود در ده
هيچ گاوي بسان من فربه
آشپز گر پزد هريسه ز من
گرددش گنج سيم، كيسه ز من
زود باشيد حلق من ببريد!
به دكان هريسه‌پز سپريد!»
صبح تا شام حال او اين بود
با حريفان مقال او اين بود
نگذشتي ز روز و شب دانگي
كه چو گاوان نبودي‌اش بانگي
كه: «بزودي به كارد يا خنجر
بكشيدم كه مي‌شوم لاغر!»
تا به جايي رسيد كو نه غذا
خورديي از دست هيچ كس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند
استعانت به بوعلي بردند
گفت: «سويش قدم نهيد از راه
مژده‌گويان! كه بامداد پگاه
مي‌رسد بهر كشتن‌ات به شتاب
دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»
رفت ازين مژده زو گرانيها
كرد اظهار شادمانيها
بامدادان كه بوعلي برخاست
شد سوي منزلش كه: «گاو كجاست؟»
آمد و خفت در ميان سراي
كه، «منم گاو، هان و هان، پيش آي!»
بوعلي دست و پاش سخت ببست
كارد بر كارد تيز كرد و نشست
برد قصاب‌وار كف، سوي‌اش
ديد هنجار پشت و پهلويش
گفت كاين گاو لاغر است هنوز
مصلحت نيست كشتن‌اش امروز
چند روزي‌ش بر علف بنديد!
يك زمان‌اش گرسنه مپسنديد!
تا چو فربه شود، برانم تيغ
نبود افسوس ذبح او و، دريغ
دست و پايش ز بند بگشادند
خوردنيهاش پيش بنهادند
هر چه دادندش از غذا و دوا
همه را خورد بي‌خلاف و ابا
تا چو گاوان از آن شود فربه
شد خود او از خيال گاوي، به!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد