ساقي نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

ساقي نامه

۳۵ بازديد


بيا ساقي آن مي كه حال آورد
كرامت فزايد كمال آورد
به من ده كه بس بي‌دل افتاده‌ام
وز اين هر دو بي‌حاصل افتاده‌ام
بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام
به كيخسرو و جم فرستد پيام
بده تا بگويم به آواز ني
كه جمشيد كي بود و كاووس كي
بيا ساقي آن كيمياي فتوح
كه با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا به رويت گشايند باز
در كامراني و عمر دراز
بده ساقي آن مي كز او جام جم
زند لاف بينايي اندر عدم
به من ده كه گردم به تاييد جام
چو جم آگه از سر عالم تمام
دم از سير اين دير ديرينه زن
صلايي به شاهان پيشينه زن
همان منزل است اين جهان خراب
كه ديده‌ست ايوان افراسياب
كجا راي پيران لشكركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
نه تنها شد ايوان و قصرش به باد
كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد
همان مرحله‌ست اين بيابان دور
كه گم شد در او لشكر سلم و تور
بده ساقي آن مي كه عكسش ز جام
به كيخسرو و جم فرستد پيام
چه خوش گفت جمشيد با تاج و گنج
كه يك جو نيرزد سراي سپنج
بيا ساقي آن آتش تابناك
كه زردشت مي‌جويدش زير خاك
به من ده كه در كيش رندان مست
چه آتش‌پرست و چه دنياپرست
بيا ساقي آن بكر مستور مست
كه اندر خرابات دارد نشست
به من ده كه بدنام خواهم شدن
خراب مي و جام خواهم شدن
بيا ساقي آن آب انديشه‌سوز
كه گر شير نوشد شود بيشه‌سوز
بده تا روم بر فلك شير گير
به هم بر زنم دام اين گرگ پير
بيا ساقي آن مي كه حور بهشت
عبير ملايك در آن مي سرشت
بده تا بخوري در آتش كنم
مشام خرد تا ابد خوش كنم
بده ساقي آن مي كه شاهي دهد
به پاكي او دل گواهي دهد
مي‌ام ده مگر گردم از عيب پاك
بر آرم به عشرت سري زين مغاك
چو شد باغ روحانيان مسكنم
در اينجا چرا تخته‌بند تنم
شرابم ده و روي دولت ببين
خرابم كن و گنج حكمت ببين
من آنم كه چون جام گيرم به دست
ببينم در آن آينه هر چه هست
به مستي دم پادشاهي زنم
دم خسروي در گدايي زنم
به مستي توان در اسرار سفت
كه در بيخودي راز نتوان نهفت
كه حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخش دهد زهره آواز رود
مغني كجايي به گلبانگ رود
به ياد آور آن خسرواني سرود
كه تا وجد را كارسازي كنم
به رقص آيم و خرقه‌بازي كنم
به اقبال داراي ديهيم و تخت
بهين ميوهٔ خسرواني درخت
خديو زمين پادشاه زمان
مه برج دولت شه كامران
كه تمكين اورنگ شاهي از اوست
تن آسايش مرغ و ماهي از اوست
فروغ دل و ديدهٔ مقبلان
ولي نعمت جان صاحبدلان
الا اي هماي همايون نظر
خجسته سروش مبارك خبر
فلك را گهر در صدف چون تو نيست
فريدون و جم را خلف چون تو نيست
به جاي سكندر بمان سالها
به دانادلي كشف كن حالها
سر فتنه دارد دگر روزگار
من و مستي و فتنهٔ چشم يار
يكي تيغ داند زدن روز كار
يكي را قلمزن كند روزگار
مغني بزن آن نوآيين سرود
بگو با حريفان به آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصت است
كه از آسمان مژدهٔ نصرت است
مغني نواي طرب ساز كن
به قول وغزل قصه آغاز كن
كه بار غمم بر زمين دوخت پاي
به ضرب اصولم برآور ز جاي
مغني نوايي به گلبانگ رود
بگوي و بزن خسرواني سرود
روان بزرگان ز خود شاد كن
ز پرويز و از باربد ياد كن
مغني از آن پرده نقشي بيار
ببين تا چه گفت از درون پرده‌دار
چنان بركش آواز خنياگري
كه ناهيد چنگي به رقص آوري
رهي زن كه صوفي به حالت رود
به مستي وصلش حوالت رود
مغني دف و چنگ را ساز ده
به آيين خوش نغمه آواز ده
فريب جهان قصهٔ روشن است
ببين تا چه زايد شب آبستن است
مغني ملولم دوتايي بزن
به يكتايي او كه تايي بزن
همي‌بينم از دور گردون شگفت
ندانم كه را خاك خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشي ميزند
ندانم چراغ كه بر مي‌كند
در اين خونفشان عرصهٔ رستخيز
تو خون صراحي و ساغر بريز
به مستان نويد سرودي فرست
به ياران رفته درودي فرست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد