مثنوي (الا اي آهوي وحشي)

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي (الا اي آهوي وحشي)

۳۶ بازديد


الا اي آهوي وحشي كجايي
مرا با توست چندين آشنايي
دو تنها و دو سرگردان دو بيكس
دد و دامت كمين از پيش و از پس
بيا تا حال يكديگر بدانيم
مراد هم بجوييم ار توانيم
كه مي‌بينم كه اين دشت مشوش
چراگاهي ندارد خرم و خوش
كه خواهد شد بگوييد اي رفيقان
رفيق بيكسان يار غريبان
مگر خضر مبارك پي درآيد
ز يمن همتش كاري گشايد
مگر وقت وفا پروردن آمد
كه فالم لا تذرني فردا آمد
چنينم هست ياد از پير دانا
فراموشم نشد، هرگز همانا
كه روزي رهروي در سرزميني
به لطفش گفت رندي ره‌نشيني
كه اي سالك چه در انبانه داري
بيا دامي بنه گر دانه داري
جوابش داد گفتا دام دارم
ولي سيمرغ مي‌بايد شكارم
بگفتا چون به دست آري نشانش
كه از ما بي‌نشان است آشيانش
چو آن سرو روان شد كارواني
چو شاخ سرو مي‌كن ديده‌باني
مده جام مي و پاي گل از دست
ولي غافل مباش از دهر سرمست
لب سر چشمه‌اي و طرف جويي
نم اشكي و با خود گفت و گويي
نياز من چه وزن آرد بدين ساز
كه خورشيد غني شد كيسه پرداز
به ياد رفتگان و دوستداران
موافق گرد با ابر بهاران
چنان بيرحم زد تيغ جدايي
كه گويي خود نبوده‌ست آشنايي
چو نالان آمدت آب روان پيش
مدد بخشش از آب ديدهٔ خويش
نكرد آن همدم ديرين مدارا
مسلمانان مسلمانان خدا را
مگر خضر مبارك‌پي تواند
كه اين تنها بدان تنها رساند
تو گوهر بين و از خر مهره بگذر
ز طرزي كن نگردد شهره بگذر
چو من ماهي كلك آرم به تحرير
تو از نون والقلم مي‌پرس تفسير
روان را با خرد درهم سرشتم
وز آن تخمي كه حاصل بود كشتم
فرحبخشي در اين تركيب پيداست
كه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بيا وز نكهت اين طيب اميد
مشام جان معطر ساز جاويد
كه اين نافه ز چين جيب حور است
نه آن آهو كه از مردم نفور است
رفيقان قدر يكديگر بدانيد
چو معلوم است شرح از بر مخوانيد
مقالات نصيحت گو همين است
كه سنگ‌انداز هجران در كمين است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد