گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
چون گوي چه سرها كه به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست
در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع كه امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحي
مستان تو خواهم كه گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميكده زان كم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و كمانچه ز دو ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت كار در اين راه
گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با كه بگويم كه در اين دور
جز جام نشايد كه بود محرم رازم
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويههاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
كه از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من
به كوي ميكده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيري من كي حساب برگيرد
كه باز با صنمي طفل عشق ميبازم
بجز صبا و شمالم نميشناسد كس
عزيز من كه بجز باد نيست دمسازم
هواي منزل يار آب زندگاني ماست
صبا بيار نسيمي ز خاك شيرازم
سرشكم آمد و عيبم بگفت روي به روي
شكايت از كه كنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم ميگفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
كه پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد كمال است
زكاتم ده كه مسكين و فقيرم
چو طفلان تا كي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
كه فكر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر كن كه من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بستهام با مي فروشان
كه روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي كشد كلك دبيرم
در اين غوغا كه كس كس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم كز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم كه هر شام و سحرگاه
ز بام عرش ميآيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نميتابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي
كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و كار بيسامان
گرم بود گلهاي رازدار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود
دگر بكوشم و مشغول كار خود باشم
بود كه لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو كه گر بنده خويشم خواني
از سر خواجگي كون و مكان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زان كه چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص كنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حركات
كز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم كش
تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميكده فردا نكند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگري پردازم
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
مرغ سان از قفس خاك هوايي گشتم
به هوايي كه مگر صيد كند شهبازم
همچو چنگ ار به كناري ندهي كام دلم
از لب خويش چو ني يك نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با كس
زان كه جز تيغ غمت نيست كسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تكيه گهت منظري نميبينم
منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا كه لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل ميكشم به روزن چشم
سحر سرشك روانم سر خرابي داشت
گرم نه خون جگر ميگرفت دامن چشم
نخست روز كه ديدم رخ تو دل ميگفت
اگر رسد خللي خون من به گردن چشم
به بوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمي كه دل دردمند حافظ را
مزن به ناوك دلدوز مردم افكن چشم
من دوستدار روي خوش و موي دلكشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بيغشم
گفتي ز سر عهد ازل يك سخن بگو
آن گه بگويمت كه دو پيمانه دركشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعل است و كان حسن
من جوهري مفلسم ايرا مشوشم
از بس كه چشم مست در اين شهر ديدهام
حقا كه مي نميخورم اكنون و سرخوشم
شهريست پر كرشمه حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد كه كشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينهاي ندارم از آن آه ميكشم
گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست
من كه بدنام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده سران خوان من بيسامان را
زان كه در كم خردي از همه عالم بيشم
بر جبين نقش كن از خون دل من خالي
تا بدانند كه قربان تو كافركيشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا
تا در اين خرقه نداني كه چه نادرويشم
شعر خونبار من اي باد بدان يار رسان
كه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چه كارم با كس
حافظ راز خود و عارف وقت خويشم
من كه از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون ميخورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان كردن
تو مرا بين كه در اين كار به جان ميكوشم
من كي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه كند در گوشم
حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست كه گه گه قدحي مي نوشم
هست اميدم كه عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پردهاي بر سر صد عيب نهان ميپوشم
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چه كنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد