ز دست كوته خود زير بارم
كه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير مويي گيردم دست
وگر نه سر به شيدايي برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
كه شب تا روز اختر ميشمارم
بدين شكرانه ميبوسم لب جام
كه كرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاي مي فروشان
چه باشد حق نعمت ميگزارم
من از بازوي خود دارم بسي شكر
كه زور مردم آزاري ندارم
سري دارم چو حافظ مست ليكن
به لطف آن سري اميدوارم
خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم
به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز كام دل ببريدم
به شوق چشمه نوشت چه قطرهها كه فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوهها كه خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها كه گشادي
ز غصه بر سر كويت چه بارها كه كشيدم
ز كوي يار بيار اي نسيم صبح غباري
كه بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه
كه من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم
چو غنچه بر سرم از كوي او گذشت نسيمي
كه پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم
به خاك پاي تو سوگند و نور ديده حافظ
كه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم
كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند
وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به كاشانه رندان قدمي خواهي زد
نقل شعر شكرين و مي بيغش دارم
ناوك غمزه بيار و رسن زلف كه من
جنگها با دل مجروح بلاكش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آن است كه من خاطر خود خوش دارم
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي كنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشكم كه رساند به كنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مكش سر ز وفاي من و انديش
زان شب كه من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور
كان بوي شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكي كه پس از من
زين در نتواند كه برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه كه جان را به لب آرم
گر چه افتاد ز زلفش گرهي در كارم
همچنان چشم گشاد از كرمش ميدارم
به طرب حمل مكن سرخي رويم كه چو جام
خون دل عكس برون ميدهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان كه در اين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر كه به افسون سخن
از ني كلك همه قند و شكر ميبارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب
كو نسيمي ز عنايت كه كند بيدارم
چون تو را در گذر اي يار نمييارم ديد
با كه گويم كه بگويد سخني با يارم
دوش ميگفت كه حافظ همه روي است و ريا
بجز از خاك درش با كه بود بازارم
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعني غلام شاهم و سوگند ميخورم
ساقي بيا كه از مدد بخت كارساز
كامي كه خواستم ز خدا شد ميسرم
جامي بده كه باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر كه من
از جام شاه جرعه كش حوض كوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوك اين جنابم و مسكين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
كي ترك آبخورد كند طبع خوگرم
ور باورت نميكند از بنده اين حديث
از گفته كمال دليلي بياورم
گر بركنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر كه افكنم آن دل كجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو كرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نكنم از كه كمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
كي باشد التفات به صيد كبوترم
اي شاه شيرگير چه كم گردد ار شود
در سايه تو ملك فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملك دل گشاد
گويي كه تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح
ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوي تو ميشنيدم و بر ياد روي تو
دادند ساقيان طرب يك دو ساغرم
مستي به آب يك دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلكم داوري بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شكر خدا كه باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش ميشنود صيت شهپرم
نامم ز كارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله كرد و من
گر لاغرم وگرنه شكار غضنفرم
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر
من كي رسم به وصل تو كز ذره كمترم
بنما به من كه منكر حسن رخ تو كيست
تا ديدهاش به گزلك غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اكنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازارتيزي است
ني جلوه ميفروشم و ني عشوه ميخرم
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها ميكني اي خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت كه آموخت بگو
كه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه كن اي طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
كه فراموش مكن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز كز اين مرحله بربندم بار
و از سر كوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا كند پادشه بحر دهان پرگهرم
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشكرشكن دارم
سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مكن عيبم ز ميخانه
كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
كه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليكن
چه غم دارم كه در عالم قوام الدين حسن دارم
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
كمان ابرويت را گو بزن تير
كه پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتي گر از پايم درآرد
بجز ساغر كه باشد دستگيرم
برآي اي آفتاب صبح اميد
كه در دست شب هجران اسيرم
به فريادم رس اي پير خرابات
به يك جرعه جوانم كن كه پيرم
به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
كه من از پاي تو سر بر نگيرم
بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ
كه گر آتش شوم در وي نگيرم
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي كن و جان بين كه چون هميسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشادهام در چشم
كه يك نظر فكني خود فكندي از نظرم
چه شكر گويمت اي خيل غم عفاك الله
كه روز بيكسي آخر نميروي ز سرم
غلام مردم چشمم كه با سياه دلي
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه ميكند ليكن
كس اين كرشمه نبيند كه من همينگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد