في وصف حاله

مشاور شركت بيمه پارسيان

في وصف حاله

۳۶ بازديد


كردي اي اعطار بر عالم نثار
نافهٔ اسرار هر دم صد هراز
از تو پر عطرست آفاق جهان
وز تو در شورند عشاق جهان
گه دم عشق علي الاخلاق زن
گه نواي پردهٔ عشاق زن
شعر تو عشاق را سرمايه داد
عاشقان را دايم اين سرمايه داد
ختم شد بر تو چو بر خورشيد نور
منطق الطير و مقامات طيور
از سر دردي بدين ميدان درآي
جان سپر زار و بدين ديوان درآي
در چنين ميدان كه شد جان ناپديد
بل كه شد هم نيز ميدان ناپديد
گر نيايي از سر دردي درو
روي ننمايد ترا گردي درو
در ازل درد تو چون شد گام زن
گر زني گامي همه بر كام زن
تا نگردد نامرادي قوت تو
كي شود زنده دل مبهوت تو
درد حاصل كن كه درمان درد تست
در دو عالم داروي جان درد تست
در كتاب من مكن اي مرد راه
از سر شعر و سر كبري نگاه
از سر دردي نگه كن دفترم
تا ز صد يك درد داري باورم
گوي دولت آن برد تا پيشگاه
كز سر دردي كند اين را نگاه
در گذر از زاهدي و سادگي
درد بايد، درد و كارافتادگي
هركرا درديست درمانش مباد
هرك درمان خواهد او جانش مباد
مرد بايد تشنه و بي‌خورد و خواب
تشنه‌اي كو تا ابد نرسد به آب
هرك زين شيوه سخن دردي نيافت
از طريق عاشقان گردي نيافت
هرك اين را خواند مرد كار شد
وانك اين دريافت برخوردار شد
اهل صورت غرق گفتار من اند
اهل معني مرد اسرار من‌اند
اين كتاب آرايش است ايام را
خاص را داده نصيب و عام را
گر چو يخ افسرده‌اي ديد اين كتاب
خوش برون آمد جوابش از حجاب
نظم من خاصيتي دارد عجيب
زانك هر دم بيشتر بخشد نصيب
گر بسي خواندن ميسر آيدت
بي‌شكي هر بار خوشتر آيدت
زين عروس خانگي در خدر ناز
جز به تدريجي نيفتد پرده باز
تا قيامت نيز چون من بي‌خودي
در سخن ننهد قلم بر كاغذي
هستم از بحر حقيقت درفشان
ختم شد بر من سخن اينك نشان
گر ثناي خويشتن گويم بسي
كي پسندد آن ثنا از من كسي
ليك خود منصف شناسد قدر من
زانك پنهان نيست نور بدر من
حال خود سر بسته گفتم اندكي
خود سخن دان داد بدهد بي‌شكي
آنچ من بر فرق خلق افشانده‌ام
گر نمانم تا قيامت مانده‌ام
در زفان خلق تا روز شمار
ياد گردم، بس بود اين يادگار
گر بريزد از هم اين نه دايره
كم نگردد نقطهٔ زين تذكره
گر كسي را ره نمايد اين كتاب
پس براندازد ز پيش او حجاب
چون به آسايش رسد زين يادگار
در دعا گوينده را گو ياد دار
گل فشاني كرده‌ام زين بوستان
ياد داريدم به خود اي دوستان
هر يكي خود را در آن نوعي كه بود
كرد لختي جلوه و بگذشت زود
لاجرم من نيز همچون رفتگان
جلوه دادم مرغ جان بر خفتگان
زين سخن گر خفته‌اي عمري دراز
يك نفس بيدار دل گردد بر از
بي‌شكي دايم برآيد كار من
منقطع گردد غم و تيمار من
بس كه خود را چون چراغي سوختم
تا جهاني را چو شمع افروختم
همچو مشكاتي شد از دودم دماغ
شمع خلدي تا كه از دود چراغ
روز خوردم رفت، شب خوابم نماند
زاتش دل بر جگر آبم نماند
با دلم گفتم كه اي بسيار گوي
چند گويي، تن زن و اسرار جوي
گفت غرق آتشم عيبم مكن
مي بسوزم گر نمي‌گويم سخن
بحر جانم مي‌زند صد گونه جوش
چون توانم بود يك ساعت خموش
بر كسي فخري نمي‌آرم بدين
خويش را مشغول مي‌دارم بدين
گرچه از دل نيست خالي درد اين
چند گويم چون نيم من مرد اين
اين همه افسانهٔ بيهودگيست
كار مردان از مني پالودگيست
دل كه او مشغول اين بيهوده شد
زوچه آيد چون سخن فرسوده شد
مي ببايد ترك جان نهمار كرد
زين همه بيهوده استغفار كرد
چند خواهي بحر جان در جوش بود
جان فشاندن بايد و خاموش بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد