گفتار شبلي كه پس از مردن به خواب جوانمردي آمد

۳۴ بازديد


چون بشد شبلي ازين جاي خراب
بعد از آن ديدش جوامردي به خواب
گفت حق با تو چه كرد اي نيك بخت
گفت ؛ چون شد در حسابم كار سخت
چون مرا بس خويشتن دشمن بديد
ضعف و نوميدي و عجز من بديد
رحمتش آمد بدان بيچارگيم
پس ببخشود از كرم يك بارگيم
خالقا بيچارهٔ راهم ترا
همچو موري لنگ در چاهم ترا
من نمي‌دانم كه من اهل چه‌ام
يا كجاام يا كدامم يا كه‌ام
بي‌تني بي‌دولتي بي‌حاصلي
بي‌نوايي بي‌قراري بي‌دلي
عمر در خون جگر بگداخته
بهرهٔ از عمر ناپرداخته
هر چه كرده جمله تاوان آمده
جان به لب عمرم به پايان آمده
دل ز دستم رفته و دين گم شده
صورتم نامانده معني گم شده
من نه كافر نه مسلمان مانده
در ميان هر دو حيران مانده
نه مسلمانم نه كافر، چون كنم
مانده سرگردان و مضطر، چون كنم
در دري تنگم گرفتارآمده
روي در ديوار پندار آمده
بر من بيچاره اين در برگشاي
وين ز راه افتاده را راهي نماي
بنده را گر نيست زاد راه هيچ
مي‌نياسايد ز اشك و آه هيچ
هم تواني سوخت از آهش گناه
هم ز اشكش شست ديوان سياه
هر كه درياهاي اشكش حاصل است
گو بيا كو درخور اين منزل است
وانك او را ديدهٔ خون بار نيست
گو برو كو را بر ما كار نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد