(۶) حكايت كشته شدن پسر مرزبان حكيم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت كشته شدن پسر مرزبان حكيم

۳۵ بازديد


حكيمي بود كامل مرزبان نام
كه نوشروان بدو بوديش آرام
پسر بودش يكي چون آفتابي
بهر علمي دلش را فتح بابي
سفيهي كُشت ناگه آن پسر را
بخَست از درد جان آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصي
كه بايد كرد آن سگ را قصاصي
جوابي داد او را مرزبان زود
كه الحق نيست خون ريزي چنان سود
كه من شركت كنم با او دران كار
بريزم زندهٔ را خون چنان زار
بدو گفتند پس بستان دِيَت را
نخواهم گفت هرگز آن ديت را
نمي‌يارم پسر را با بها كرد
كه خون خوردن بوَد از خون بها خورد
نه آن بَد فعل كاري بس نكو كرد
كه مي‌بايد مرا هم كار او كرد
گر از خون پسر خوردن روا نيست
چرا پس خونِ خود خوردن خطا نيست
ز خون خويش آنكس خورده باشد
كه عمر خويش ضايع كرده باشد
ترا از عمر باقي يك دو هفته‌ست
دگر آن چيز كان به بود رفته‌ست
گرفتم توبه كردي يك دو هفته
چه سازي چارهٔ آن عمرِ رفته


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد