(۵) حكايت مرد حريص و ملك الموت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت مرد حريص و ملك الموت

۳۶ بازديد


حريصي در ميان مست و هشيار
بسي جان كند و هم كوشيد بسيار
بروز و شب زيادت بود كارش
كه تا دينار شد سيصد هزارش
فزون از صد هزارش بود املاك
فزون از صد هزارش نقد در خاك
فزون از صد هزار ديگرش بود
كه پيش مردمان كشورش بود
چو مال خويش از حد بيش مي‌ديد
سراي خويش و مال خويش مي‌ديد
بدل گفتا كه بنشين و همه سال
بخور خوش تا ازان پس چون شود حال
چو شد اين مال خرج خورد و پوشم
اگر بايد دگر آنگه بكوشم
چو خوش بنشست تا زر مي‌خورد خوش
بشادي نفس را مي‌پرورد خوش
چو با خود كرد اين انديشه ناگاه
درآمد زود عزرائيل جان خواه
چو عزرائيل را نزديك ديد او
جهان بر چشمِ خود تاريك ديد او
زبان بگشاد و زاري كرد آغاز
كه عمري صرف كردم در تگ و تاز
كنون بنشسته‌ام تا بهره گيرم
روا داري كه من بي‌بهره ميرم
كجا مي‌گشت عزرائيل ازو باز
همي جان برگرفتن كرد آغاز
بزاري مرد گفتا گر چنانست
كه ناچار اين زمانت قصدِ جانست
كنون دينار من سيصد هزارست
دهم يك صد هزارت گر بكارست
سه روزم مهل ده بر من ببخشاي
وزان پس پيش گير آنچت بوَد راي
كجا بشنيد عزرائيل اين راز
كشيدش عاقبت چون شمع در گاز
دگر ره مرد گفتا دادم اقرار
ترا دو صد هزار از نقد دينار
دو روزم مهل ده چون هست اين سهل
نداد القصه عزرائيل هم مهل
مگر مي‌داد خود سيصد هزاري
كه تا مهلش دهد يك روز باري
بزاري گفت بسيارو شنيد او
نبودش مهل و مقصودي نديد او
بآخر گفت مي‌خواهم اماني
كه تا يك حرف بنويسم زماني
امانش داد چنداني كه يك حرف
نوشت از خون چشم خود بشنگرف
كه هان اي خلقِ عمر و روزگاري
كه مي‌دادم بها سيصد هزاري
كه تا يك ساعتي دانم خريدن
نبودم هيچ مقصود از چخيدن
چنين عمري شما گر مي‌توانيد
نكو داريد وقدر آن بدانيد
كه گر از دست شد چون تير از شست
نه بفروشند و نه هرگز دهد دست
كسي كو در چنين عمري زيان كرد
بغفلت عمرِ شيرين را فشان كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد