در جلوات حال شخص بعد از ولادت

مشاور شركت بيمه پارسيان

در جلوات حال شخص بعد از ولادت

۳۷ بازديد


باشدش كار از اول پايه
طلب شير و جستن دايه
گه به دوشش كشند و گاه به مهد
گاه صبرش دهند و گاهي شهد
چون ز گهواره در كنار آيد
در دگر گونه گير و دار آيد
باشدش خوف و بيم از آتش و آب
آفت خفت و خيز و گريه و خواب
چون چپ خود ز راست بشناسد
و آنچه خواهند خواست بشناسد
از سه حالش سخن بدر نبود:
هر سه بي‌رنج و درد سر نبود
يا به مكتب دهند و استادش
تا دهد فرض و سنتي يادش
باز در گريه و خروش افتد
در كف چوب و مار و موش افتد
شود آخر فقيه و دانشمند
راه يابد به خانقاهي چند
دل او را كند نژند و سياه
راتب هفته و وظيفهٔ ماه
اي بسا! نان وقف كو به زيان
بدهد، تا رسد به حد بيان
بعد از آن يا شود مدرس عام
يا معيد و خطيب شهر و امام
يا برون اوفتد به دقاقي
يا به تزوير و شيد و زراقي
كم رسد زين ميان يكي به وصول
زانكه غرقند در فروع و اصول
وگرش در سر اين هوس نبود
به معانيش دسترس نبود
به دكانش برند و بنشانند
آتشي بر دماغش افشانند
ز غم و داغ حرفت و پيشه
گز و مقراض واره و تيشه
خوردني بد، نشستني غمناك
نان بي‌وقت و آب پر خاشاك
چو در آيد به پايهٔ مردي
گرم گردد، رها كند سردي
افتدش زين سر سبك سايه
باد در بوق و آب در خايه
به كف حرص و آز در ماند
بازش آرند و باز در ماند
نشنود پند اوستاد و پدر
نه به دانش گرايد و نه هنر
تا زرش هست ميدهد بر باد
چون نماند شود به دزدي شاد
فاش و پنهان ز هوشيار و ز مست
ببرد هرچش اوفتد در دست
بلتش چند پي فگار كنند
دست آخر سرش به دار كنند
صد ازين بي‌هنر تلف گردد
تا يكي در هنر خلف گردد
و گرش بخت يارمند بود
نام بر دار و ارجمند بود
يا شود خواجهٔ گرامي بهر
يا سرافرازي ار اكابر شهر
يا اميري شود فروزنده
يا دبيري ديار سوزنده
رنج بسيار برده از هر باب
كرده بر خود حرام راحت و خواب
سالها حاضر و كمر بسته
دل در اندوه و درد سر بسته
چون ز سوداي قربت و پيشي
با سعادت دلش كند خويشي
جور و خواري كشد ز شاه و امير
ناگهان بر نشانش آيد تير
از عمل بركند چراغي چند
خانه و آسياب و باغي چند
مركبي چند در طويله كشد
دست بر صورتي جميله كشد
غم آنها بگيردش دامن
آز و حرص و نياز پيرامن
محنت جامه و غم جو و كاه
خرج ده، ساز خانه، آلت راه
زر خر بنده و بهاي ستور
نان دربان و اجرت مزدور
گر غلامش گريخت آه و دريغ
ور سقوط شد ستور، بارد ميغ
حسد دشمنانش اندر پي
حاجت دوستان به جانب وي
بار صد كس به تن فرو گيرد
آتش دوزخ اندرو گيرد
دل مظلوم در دعاي بدش
جان محكوم منكر خردش
در دل او ز هر طرف قلاب
بسته بر وي ز بيم دلها خواب
سالها كار اين و آن سازد
كه زماني به خود نپردازد
نتواند دمي نشستن شاد
نكند مرگ و آخرت را ياد
دست منصب گرفته گوش او را
حب دنيا ربوده هوش او را
روز و شب هم چو باز دوخته چشم
شده با بينش و حضور به خشم
غافل و خط آگهان در مشت
كه بخواهند ناگهانش كشت
عالمي گم شود درين سر و كار
تا ازيشان يكي رسد به كنار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد