در وجود نوع انسان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در وجود نوع انسان

۳۵ بازديد


امتزاج اين دو روح را با هم
چونكه در اعتدال شد محكم
نفس دانا بدان تعلق ساخت
سايهٔ نور چون بدان انداخت
نوع انسان از آن ميان برخاست
شد به قامت ز استقامت راست
تن او شد به عقل و جان قايم
تن تباهي نديد و جان دايم
صاحب علم و صنعت و سخنست
زانكه او را سه روح و يك بدنست
و آنچه اصل وجود انسانست
زبدهٔ اين نبات و حيوانست
آدمي زين دو چون خورش سازد
مايهٔ نشو و پرورش سازد
آن غذا در بدن چو يابد نظم
خون شود در تن از حرارت هضم
چون برآيد برين سخن چندي
يابد آن خون ز روح پيوندي
شودش رنگ از اعتدال مزاج
به سپيدي چو زيبق و چو زجاج
در چنين حال زرع خوانندش
اصل اين چند فرع دانندش
در زواياي پشت رست شود
نسبتش با بدن درست شود
اينچنين خوب گوهري ناسفت
چون كند خفت خلوتي با جفت
در نهد روي از آن حدايق غلب
به دهان رحم ز مجري صلب
باز با آب زن در آميزد
زود اندر مشيمه شان ريزد
هفت كوكب به كار او كوشند
خلعت تربيت برو پوشند
به رحم شهر بند سازندش
تا چو خون نژند سازندش
چرخ پيوندش استوار كند
تا در آن جايگه قرار كند
ماه اول زحل كند كارش
اندران وقت كو بود يارش
گردد اين خون در آن مشيمهٔ تنگ
متغير به شكل و صورت و رنگ
در هنر زمره‌اي كه گام نهند
بر چنين آب نطفه نام نهند
اين زمان گر زحل قوي باشد
طفل پردان و معنوي باشد
بر يكايك ستارگان زين هفت
هر يكي زين قياس حكمي رفت
مشتري باشدش به ماه دوم
مدد و ياور و پناه دوم
سرخ جامه شود بسان جگر
باز گردد به رنگهاي دگر
افتدش در مسام بادي گرم
زان پديد آيد اختلاجي نرم
حكمايي، كه رسم وحد دانند
اندرين حالتش ولد خوانند
گر سوم ماهش آفتي نرسد
يا گزند و مخافتي نرسد
يارمندي رسد ز بهرامش
متصرف شود در اندامش
عضوهاي رئيسه را در تن
با دگر عضوها كند روشن
ولدي را كه حالت اين باشد
نزد دانا لقب جنين باشد
ماه چارم به قوت خود مهر
شودش نقش بند پيكر و چهر
تن او نغز و پرتوان گردد
روحش اندر بدان روان گردد
در شكم خويش را بجنباند
مرد داننده كودكش خواند
ماه پنجم بهزهره پردازد
از سرش موي رستن آغازد
منفصل گرددش رسوم از هم
صورت چشم و گوش و بيني و فم
چون به ماه ششم رساند كار
شود از انجمش عطارد يار
در دهانش زبان گشاده شود
داد تركيب هاش داده شود
هفتم او را قمر نگاه كند
رويش از روشني چو ماه كند
اندرين ماه بي‌خلاف و گزند
گر بزايد بماند اين فرزند
هشتمين ماه باز ازين ايوان
نوبت آيد به كوكب كيوان
گر ز مادر بزايد اين هنگام
هم شود كار زندگيش تمام
در نهم مشتريش باشد پشت
اندران راه سهمناك درشت
سعدش اين بند را كليد شود
قوتي در ولد پديد شود
تا بتدريج سرنگون كندش
وز شكنجي چنان برون كندش
مدتي بوده اندران تنگي
او سبك، ليك ازو شكم سنگي
طفل در تنگ و مادر آهسته
هر دو از بار يكدگر خسته
دست بر روي، ارنج بر زانو
رنجه از خفت و خيز كدبانو
قوت آن خون و هيچ قوت نه
خبر از بنيت و نبوت نه
چون برون آيد از چنان بندي
در دگر محنت اوفتد چندي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد