نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوق

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهٔ نهم از زبان عاشق به معشوق

۳۵ بازديد


دگر بوي بهار آورده‌اي، باد
نسيم زلف يار آورده‌اي، باد
به دام اندر كشيدي خسته‌اي را
ز دام عشق بيرون جسته‌اي را
نگارم را خبر ده، گر تواني
كه: اي جان را به جاي زندگاني
غمت هر لحظه در پروازم آورد
خيالت چون كبوتر بازم آورد
فراقت بس خطا انديشه‌اي بود
رها كردم، كه ناخوش پيشه‌اي بود
تو جاني، از تو دوري چون توان كرد؟
ز جان آخر صبوري چون توان كرد؟
بر آن بودم كه سر گردانم از تو
عنان مهر بر گردانم از تو
نهم دل بر وفاي يار ديگر
و زان پس پيش گيرم كار ديگر
چو برگشتم در آمد مهرت از پي
كه با ما باز ياغي گشته‌اي، هي
دگر با عشق پيمان تازه كردم
مسلمان گشتم، ايمان تازه كردم
تن اندر عشق خواهم داد ديگر
برينم هر چه بادا باد! ديگر
دلم رفت و دگر باز آمد آن دل
به پا رفت و به سر باز آمد آن دل
بر آن عزمم كه: تا من زنده باشم
تو سلطان باشي و من بنده باشم
به گفتار از لبت خشنود گردم
به ديدار از تو قانع زود گردم
من اين انديشه در خاطر نرانم
كه از وصل تو خوش گردد روانم
تو همچون گوهري و من چو خاشاك
نباشم لايق وصل تو خوش گردد روانم
خطا كردم من، اينها از من آيد
چنان دان كين چنين‌ها از من آيد
ندارم چشم كز من عذر خواهي
كه گر خونم بريزي بي‌گناهي
من از عشق تو بس بي‌ساز گشتم
ضرورت هم به مهرت باز گشتم
دل من گشته بود از عشق خالي
ولي ديگر به اقبال تو، حالي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد