نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق

مشاور شركت بيمه پارسيان

نامهٔ هشتم از زبان معشوق به عاشق

۳۶ بازديد


زهي! گرد جهان سر گشته از من
چنين بي موجبي بر گشته از من
كجا رفت آن كه شب خوابت نمي‌برد؟
ز اشك ديده سيلابت همي برد؟
مرا گفتي كه: از عشق تو مستم
به دستان كردن آوردي به دستم
چو دل بردي ز مهرم سير گشتي
جفا كردي، كه بر من چير گشتي
وفا آموختي پيوسته ما را
حرامست، ار تو خود داني وفا را
چرا تخم وفا مي‌كاشتي تو؟
چو عزم بي‌وفايي داشتي تو
به حيلت‌ها به دامم در كشيدي
چو پايم بسته ديدي سر كشيدي
ببر كين و مبر پيوند ياري
كه مي‌ترسم كه: خود طاقت نياري
فراقي كامشبم دل مي‌خراشد
من اول روز دانستم كه باشد
دل اندر يار هر جايي كه بندد؟
و گر بندد به ريش خويش خندد
بداند، هر كرا داننده نامست
كه باد آورده را بادي تمامست
بينديش، ار ز من خواهي بريدن
كه در هجرم بلا خواهي كشيدن
چرابايد شكست خويش جستن؟
بلاي خود به دست خويش جستن؟
دلم سير آمد از مهر آزمايي
چو مي‌بينم كه يار بي‌وفايي
خود آنروزت كه با من عشق نو بود
دلت صد جاي ديگر در گرو بود
مرا نيز از ميان مي‌آزمودي
خجل گشتي چو مرد من نبودي
نكردي بعد ازين يكروز يادم
چو دانستي كه من نيز اوستادم
ز مهرت مهره زان برچيده بودم
كه اين بازيچه را من ديده بودم
چرا بگذاشتي زينگونه ما را؟
كجا رفت آن فغان و سوز؟ يارا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد