فرياد كه سبحه در كفم شد زنار
افسوس كه يار عاقبت شد اغيار
گفتم كه بهيچ كار هرگز نايم
چيزي نبودكه او نباشد در كار
چون سيل كه آخر بنشيند ز خروش
در مجلس اهل حال گشتيم خموش
گفتم بگوش آنچه نبينند به چشم
ديديم بچشم آنچه نبينند به گوش
ميزند مرغ دلم پر به هواي اشرف
چونكه فردوس نباشد به صفاي اشرف
گويند بهشت، ليك تا ديد صفاش
از شرم فكند سر بپاي اشرف
من خلد ندانم به صفاي اشرف
فردوس نباشد به صفاي اشرف
زين پيش هواي جنتم در سر بود
زين پس سر ما و خاك پاي اشرف
گشتيم همه روي زمين را بچراغ
مثل فرح آباد ندادند سراغ
داغ از فرح آباد چنانست جنان
ز اشرف فرح آباد چنان باشد داغ
هر دل كه درين زمانه درويش ترك
از نيش زبان ناكسان، ريش ترك
خواهي كه مقٰام لي مع الله يابي
گامي بنه از من و توئي پيشترك
تا چند زماني و مكاني باشيم
وامانده ز پاي كارواني باشيم
آن روز كه آب زندگاني ميريخت
مي خواست و بال زندگاني باشيم
ما ديدن عيش تو مدام انگاريم
زهر غم تو لذت كام انگاريم
ما آب خضر بي تو حرام انگاريم
يا زلف و رخ تو، صبح و شام انگاريم
با سبحه به چپ و راست ساغر گيريم
وز ننگ ريا دين قلندر گيريم
چون باد به هر ناخوش و خوش در گذريم
چون شعله بهر خار خسي درگيريم
چون نام لب تو سرو چالاك بريم
رنگ از رخ آب زندگي پاك بريم
داديم بباد بر تمناي تو عُمر
مگذار كه حسرت تو بر خاك بريم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد