حسن عملم ز برگ كاهي پي شد
راه ازلم ز برق آهي طي شد
از عمر حضر نشد جز اينم معلوم
كي صبح بهر شادماني دي شد
در گوش هر آنكه اين صدا بنشيند
مشكل كه در اين طلب ز پا بنشيند
از بوي گلي مرغ دلم از جا شد
اكنون حيرانست كجا بنشيند
عشقم مجنون و هرزهگو ميسازد
عقلم مفتي شهر او ميسازد
گرم است ميان عقل و عشقم صحبت
ميسوزد اين مرا كه او ميسازد
تا چند دلا تيره و تارت دارند
حيرانم من، بهر چكارت دارند
مانندهٔ دزدي كه كشندش بردار
سر گشته درين پاي چو نارت دارند
ما را سر و برگ خويش و بيگانه نماند
زان افسونهٰا بغير افسانه نماند
ديوانه شدم در غم ويرانهٔ خويش
افسوس كه ويرانه به ديوانه نماند
صد شكر كه يادت همه از يادم برد
وين هستي موهوم ز بنيادم برد
گفتم كه دمي گريه كنم آهم سوخت
رفتم كه دمي آه كشم بادم برد
تا چند رضي به گير و دارت دارند
گيرم بخزان چو نوبهارت دارند
بر خيز رضي سنگ گراني موقوف
كاينده و رفته انتظارت دارند
در وادي معرفت نه گير است و نه دار
كانجا همه بر هيچ نهٰادند سوار
رفتم كه زمعرفت زنم دم، گفتا
دريا به دهان سگ مگردان مردار
اي آنكه ز عشق تو مرا نيست قرار
زين بيش بدست غصه خاطر مسپار
بر هر بد و نيك پرتو انداز چو مهر
بر ناخوش و خوش گذر تو چون باد بهار
تا كي ز جفاي چرخ باشم من زار
جان خسته و دل شكسته خاطر افكار
چشمم بيدار بعكس بختم ايكاش
بختم بودي بجاي چشمم بيدار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد