بخش ۲۵ - تمثيل مرد حريص نابيننده رزاقي حق را

۳۹ بازديد


مور بر دانه بدان لرزان شود
كه ز خرمنهاي خوش اعمي بود
مي‌كشد آن دانه را با حرص و بيم
كه نمي‌بيند چنان چاش كريم
صاحب خرمن همي‌گويد كه هي
اي ز كوري پيش تو معدوم شي
تو ز خرمنهاي ما آن ديده‌اي
كه در آن دانه به جان پيچيده‌اي
اي به صورت ذره كيوان را ببين
مور لنگي رو سليمان را ببين
تو نه‌اي اين جسم تو آن ديده‌اي
وا رهي از جسم گر جان ديده‌اي
آدمي ديده‌ست باقي گوشت و پوست
هرچه چشمش ديده است آن چيز اوست
كوه را غرقه كند يك خم ز نم
منفذش چون باز باشد سوي يم
چون به دريا راه شد از جان خم
خم با جيحون برآرد اشتلم
زان سبب قل گفتهٔ دريا بود
هرچه نطق احمدي گويا بود
گفتهٔ او جمله در بحر بود
كه دلش را بود در دريا نفوذ
داد دريا چون ز خم ما بود
چه عجب در ماهيي دريا بود
چشم حس افسرد بر نقش ممر
تش ممر مي‌بيني و او مستقر
اين دوي اوصاف ديد احولست
ورنه اول آخر آخر اولست
هي ز چه معلوم گردد اين ز بعث
بعث را جو كم كن اندر بعث بحث
شرط روز بعث اول مردنست
زانك بعث از مرده زنده كردنست
جمله عالم زين غلط كردند راه
كز عدم ترسند و آن آمد پناه
از كجا جوييم علم از ترك علم
از كجا جوييم سلم از ترك سلم
از كجا جوييم هست از ترك هست
از كجا جوييم سيب از ترك دست
هم تو تاني كرد يا نعم المعين
ديدهٔ معدوم‌بين را هست بين
ديده‌اي كو از عدم آمد پديد
ذات هستي را همه معدوم ديد
اين جهان منتظم محشر شود
گر دو ديده مبدل و انور شود
زان نمايد اين حقايق ناتمام
كه برين خامان بود فهمش حرام
نعمت جنات خوش بر دوزخي
شد محرم گرچه حق آمد سخي
در دهانش تلخ آيد شهد خلد
چون نبود از وافيان در عهد خلد
مر شما را نيز در سوداگري
دست كي جنبد چو نبود مشتري
كي نظاره اهل بخريدن بود
آن نظاره گول گرديدن بود
پرس پرسان كين به چند و آن به چند
از پي تعبير وقت و ريش‌خند
از ملولي كاله مي‌خواهد ز تو
نيست آن كس مشتري و كاله‌جو
كاله را صد بار ديد و باز داد
جامه كي پيمود او پيمود باد
كو قدوم و كر و فر مشتري
كو مزاح گنگلي سرسري
چونك در ملكش نباشد حبه‌اي
جز پي گنگل چه جويد جبه‌اي
در تجارت نيستش سرمايه‌اي
پس چه شخص زشت او چه سايه‌اي
مايه در بازار اين دنيا زرست
مايه آنجا عشق و دو چشم ترست
هر كه او بي‌مايهٔ بازار رفت
عمر رفت و بازگشت او خام تفت
هي كجا بودي برادر هيچ جا
هي چه پختي بهر خوردن هيچ با
مشتري شو تا بجنبد دست من
لعل زايد معدن آبست من
مشتري گرچه كه سست و باردست
دعوت دين كن كه دعوت واردست
باز پران كن حمام روح گير
در ره دعوت طريق نوح گير
خدمتي مي‌كن براي كردگار
با قبول و رد خلقانت چه كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد