بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفي عليه‌السلام

۴۶ بازديد


تن فداي خار مي‌كرد آن بلال
خواجه‌اش مي‌زد براي گوشمال
كه چرا تو ياد احمد مي‌كني
بندهٔ بد منكر دين مني
مي‌زد اندر آفتابش او به خار
او احد مي‌گفت بهر افتخار
تا كه صديق آن طرف بر مي‌گذشت
آن احد گفتن به گوش او برفت
چشم او پر آب شد دل پر عنا
زان احد مي‌يافت بوي آشنا
بعد از آن خلوت بديدش پند داد
كز جهودان خفيه مي‌دار اعتقاد
عالم السرست پنهان دار كام
گفت كردم توبه پيشت اي همام
روز ديگر از پگه صديق تفت
آن طرف از بهر كاري مي‌برفت
باز احد بشنيد و ضرب زخم خار
برفروزيد از دلش سوز و شرار
باز پندش داد باز او توبه كرد
عشق آمد توبهٔ او را بخورد
توبه كردن زين نمط بسيار شد
عاقبت از توبه او بيزار شد
فاش كرد اسپرد تن را در بلا
كاي محمد اي عدو توبه‌ها
اي تن من وي رگ من پر ز تو
توبه را گنجا كجا باشد درو
توبه را زين پس ز دل بيرون كنم
از حيات خلد توبه چون كنم
عشق قهارست و من مقهور عشق
چون شكر شيرين شدم از شور عشق
برگ كاهم پيش تو اي تند باد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد
گر هلالم گر بلالم مي‌دوم
مقتدي آفتابت مي‌شوم
ماه را با زفتي و زاري چه كار
در پي خورشيد پويد سايه‌وار
با قضا هر كو قراري مي‌دهد
ريش‌خند سبلت خود مي‌كند
كاه‌برگي پيش باد آنگه قرار
رستخيزي وانگهاني عزم‌كار
گربه در انبانم اندر دست عشق
يك‌دمي بالا و يك‌دم پست عشق
او همي‌گرداندم بر گرد سر
نه به زير آرام دارم نه زبر
عاشقان در سيل تند افتاده‌اند
بر قضاي عشق دل بنهاده‌اند
هم‌چو سنگ آسيا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بي‌قرار
گردشش بر جوي جويان شاهدست
تا نگويد كس كه آن جو راكدست
گر نمي‌بيني تو جو را در كمين
گردش دولاب گردوني ببين
چون قراري نيست گردون را ازو
اي دل اختروار آرامي مجو
گر زني در شاخ دستي كي هلد
هر كجا پيوند سازي بسكلد
گر نمي‌بيني تو تدوير قدر
در عناصر جوشش و گردش نگر
زانك گردشهاي آن خاشاك و كف
باشد از غليان بحر با شرف
باد سرگردان ببين اندر خروش
پيش امرش موج دريا بين بجوش
آفتاب و ماه دو گاو خراس
گرد مي‌گردند و مي‌دارند پاس
اختران هم خانه خانه مي‌دوند
مركب هر سعد و نحسي مي‌شوند
اختران چرخ گر دورند هي
وين حواست كاهل‌اند و سست‌پي
اختران چشم و گوش و هوش ما
شب كجااند و به بيداري كجا
گاه در سعد و وصال و دلخوشي
گاه در نحس فراق و بيهشي
ماه گردون چون درين گرديدنست
گاه تاريك و زماني روشنست
گه بهار و صيف هم‌چون شهد و شير
گه سياستگاه برف و زمهرير
چونك كليات پيش او چو گوست
سخره و سجده كن چوگان اوست
تو كه يك جزوي دلا زين صدهزار
چون نباشي پيش حكمش بي‌قرار
چون ستوري باش در حكم امير
گه در آخر حبس گاهي در مسير
چونك بر ميخت ببندد بسته باش
چونك بگشايد برو بر جسته باش
آفتاب اندر فلك كژ مي‌جهد
در سيه‌روزي خسوفش مي‌دهد
كز ذنب پرهيز كن هين هوش‌دار
تا نگردي تو سيه‌رو ديگ‌وار
ابر را هم تازيانهٔ آتشين
مي‌زنندش كانچنان رو نه چنين
بر فلان وادي ببار اين سو مبار
گوشمالش مي‌دهد كه گوش دار
عقل تو از آفتابي بيش نيست
اندر آن فكري كه نهي آمد مه‌ايست
كژ منه اي عقل تو هم گام خويش
تا نيايد آن خسوف رو به پيش
چون گنه كمتر بود نيم آفتاب
منكسف بيني و نيمي نورتاب
كه به قدر جرم مي‌گيرم ترا
اين بود تقرير در داد و جزا
خواه نيك و خواه بد فاش و ستير
بر همه اشيا سميعيم و بصير
زين گذر كن اي پدر نوروز شد
خلق از خلاق خوش پدفوز شد
باز آمد آب جان در جوي ما
باز آمد شاه ما در كوي ما
مي‌خرامد بخت و دامن مي‌كشد
نوبت توبه شكستن مي‌زند
توبه را بار دگر سيلاب برد
فرصت آمد پاسبان را خواب برد
هر خماري مست گشت و باده خورد
رخت را امشب گرو خواهيم كرد
زان شراب لعل جان جان‌فزا
لعل اندر لعل اندر لعل ما
باز خرم گشت مجلس دلفروز
خيز دفع چشم بد اسپند سوز
نعرهٔ مستان خوش مي‌آيدم
تا ابد جانا چنين مي‌بايدم
نك هلالي با بلالي يار شد
زخم خار او را گل و گلزار شد
گر ز زخم خار تن غربال شد
جان و جسمم گلشن اقبال شد
تن به پيش زخم خار آن جهود
جان من مست و خراب آن و دود
بوي جاني سوي جانم مي‌رسد
بوي يار مهربانم مي‌رسد
از سوي معراج آمد مصطفي
بر بلالش حبذا لي حبذا
چونك صديق از بلال دم‌درست
اين شنيد از توبهٔ او دست شست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد