دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۷ ۳۷ بازديد
گفت آري ليك كو دور يزيد
كي بدست اين غم چه دير اينجا رسيد
چشم كوران آن خسارت را بديد
گوش كران آن حكايت را شنيد
خفته بودستيد تا اكنون شما
كه كنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان
زانك بد مرگيست اين خواب گران
روح سلطاني ز زنداني بجست
جامه چه درانيم و چون خاييم دست
چونك ايشان خسرو دين بودهاند
وقت شادي شد چو بشكستند بند
سوي شادروان دولت تاختند
كنده و زنجير را انداختند
روز ملكست و گش و شاهنشهي
گر تو يك ذره ازيشان آگهي
ور نهاي آگه برو بر خود گري
زانك در انكار نقل و محشري
بر دل و دين خرابت نوحه كن
كه نميبيند جز اين خاك كهن
ور هميبيند چرا نبود دلير
پشتدار و جانسپار و چشمسير
در رخت كو از مي دين فرخي
گر بديدي بحر كو كف سخي
آنك جو ديد آب را نكند دريغ
خاصه آن كو ديد آن دريا و ميغ
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد