بخش ۲۱ - حكايت آن مطرب كي در بزم امير ترك اين غزل آغاز كرد

۳۵ بازديد


مطرب آغازيد پيش ترك مست
در حجاب نغمه اسرار الست
من ندانم كه تو ماهي يا وثن
من ندانم تا چه مي‌خواهي ز من
مي‌ندانم كه چه خدمت آرمت
تن زنم يا در عبارت آرمت
اين عجب كه نيستي از من جدا
مي‌ندانم من كجاام تو كجا
مي‌ندانم كه مرا چون مي‌كشي
گاه در بر گاه در خون مي‌كشي
هم‌چنين لب در ندانم باز كرد
مي‌ندانم مي‌ندانم ساز كرد
چون ز حد شد مي‌ندانم از شگفت
ترك ما را زين حراره دل گرفت
برجهيد آن ترك و دبوسي كشيد
تا عليها بر سر مطرب رسيد
گرز را بگرفت سرهنگي بدست
گفت نه مطرب كشي اين دم بدست
گفت اين تكرار بي حد و مرش
كوفت طبعم را بكوبم من سرش
قلتبانا مي‌نداني گه مخور
ور همي‌داني بزن مقصود بر
آن بگو اي گيج كه مي‌دانيش
مي‌ندانم مي‌ندانم در مكش
من بپرسم كز كجايي هي مري
تو بگويي نه ز بلخ و نه از هري
نه ز بغداد و نه موصل نه طراز
در كشي در ني و ني راه دراز
خود بگو من از كجاام باز ره
هست تنقيح مناط اينجا بله
يا بپرسيدم چه خوردي ناشتاب
تو بگويي نه شراب و نه كباب
نه قديد و نه ثريد و نه عدس
آنچ خوردي آن بگو تنها و بس
اين سخن‌خايي دراز از بهر چيست
گفت مطرب زانك مقصودم خفيست
مي‌رمد اثبات پيش از نفي تو
نفي كردم تا بري ز اثبات بو
در نوا آرم بنفي اين ساز را
چون بميري مرگ گويد راز را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد