بخش ۲۰۸ - مثل زدن در رميدن كرهٔ اسپ از آب خوردن به سبب شخوليدن سايسان

۳۴ بازديد


آنك فرمودست او اندر خطاب
كره و مادر همي‌خوردند آب
مي‌شخوليدند هر دم آن نفر
بهر اسپان كه هلا هين آب خور
آن شخوليدن به كره مي‌رسيد
سر همي بر داشت و از خور مي‌رميد
مادرش پرسيد كاي كره چرا
مي‌رمي هر ساعتي زين استقا
گفت كره مي‌شخولند اين گروه
ز اتفاق بانگشان دارم شكوه
پس دلم مي‌لرزد از جا مي‌رود
ز اتفاق نعره خوفم مي‌رسد
گفت مادر تا جهان بودست ازين
كارافزايان بدند اندر زمين
هين تو كار خويش كن اي ارجمند
زود كايشان ريش خود بر مي‌كنند
وقت تنگ و مي‌رود آب فراخ
پيش از آن كز هجر گردي شاخ شاخ
شهره كاريزيست پر آب حيات
آب كش تا بر دمد از تو نبات
آب خضر از جوي نطق اوليا
مي‌خوريم اي تشنهٔ غافل بيا
گر نبيني آب كورانه بفن
سوي جو آور سبو در جوي زن
چون شنيدي كاندرين جو آب هست
كور را تقليد بايد كار بست
جو فرو بر مشك آب‌انديش را
تا گران بيني تو مشك خويش را
چون گران ديدي شوي تو مستدل
رست از تقليد خشك آنگاه دل
گر نبيند كور آب جو عيان
ليك داند چون سبو بيند گران
كه ز جو اندر سبو آبي برفت
كين سبك بود و گران شد ز آب و زفت
زانك هر بادي مرا در مي‌ربود
باد مي‌نربايدم ثقلم فزود
مر سفيهان را ربايد هر هوا
زانك نبودشان گراني قوي
كشتي بي‌لنگر آمد مرد شر
كه ز باد كژ نيابد او حذر
لنگر عقلست عاقل را امان
لنگري در يوزه كن از عاقلان
او مددهاي خرد چون در ربود
از خزينه در آن درياي جود
زين چنين امداد دل پر فن شود
بجهد از دل چشم هم روشن شود
زانك نور از دل برين ديده نشست
تا چو دل شد ديدهٔ تو عاطلست
دل چو بر انوار عقلي نيز زد
زان نصيبي هم بدو ديده دهد
پس بدان كاب مبارك ز آسمان
وحي دلها باشد و صدق بيان
ما چو آن كره هم آب جو خوريم
سوي آن وسواس طاعن ننگريم
پي‌رو پيغمبراني ره سپر
طعنهٔ خلقان همه بادي شمر
آن خداوندان كه ره طي كرده‌اند
گوش فا بانگ سگان كي كرده‌اند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد