عبرتست آن قصه اي جان مر ترا
تا كه راضي باشي در حكم خدا
تا كه زيرك باشي و نيكوگمان
چون ببيني واقعهٔ بد ناگهان
ديگران گردند زرد از بيم آن
تو چو گل خندان گه سود و زيان
زانك گل گر برگ برگش ميكني
خنده نگذارد نگردد منثني
گويد از خاري چرا افتم بغم
خنده را من خود ز خار آوردهام
هرچه از تو ياوه گردد از قضا
تو يقين دان كه خريدت از بلا
ما التصوف قال وجدان الفرح
في الفؤاد عند اتيان الترح
آن عقابش را عقابي دان كه او
در ربود آن موزه را زان نيكخو
تا رهاند پاش را از زخم مار
اي خنك عقلي كه باشد بي غبار
گفت لا تاسوا علي ما فاتكم
ان اتي السرحان واردي شاتكم
كان بلا دفع بلاهاي بزرگ
و آن زيان منع زيانهاي سترگ
هم از آن ده يك زني از كافران
سوي پيغامبر دوان شد ز امتحان
پيش پيغامبر در آمد با خمار
كودكي دو ماه زن را بر كنار
گفت كودك سلم الله عليك
يا رسول الله قد جئنا اليك
مادرش از خشم گفتش هي خموش
كيت افكند اين شهادت را بگوش
اين كيت آموخت اي طفل صغير
كه زبانت گشت در طفلي جرير
گفت حق آموخت آنگه جبرئيل
در بيان با جبرئيلم من رسيل
گفت كو گفتا كه بالاي سرت
مينبيني كن به بالا منظرت
ايستاده بر سر تو جبرئيل
مر مرا گشته به صد گونه دليل
گفت ميبيني تو گفتا كه بلي
بر سرت تابان چو بدري كاملي
ميبياموزد مرا وصف رسول
زان علوم ميرهاند زين سفول
پس رسولش گفت اي طفل رضيع
چيست نامت باز گو و شو مطيع
گفت نامم پيش حق عبدالعزيز
عبد عزي پيش اين يك مشت حيز
من ز عزي پاك و بيزار و بري
حق آنك دادت اين پيغامبري
كودك دو ماهه همچون ماه بدر
درس بالغ گفته چون اصحاب صدر
پس حنوط آن دم ز جنت در رسيد
تا دماغ طفل و مادر بو كشيد
هر دو ميگفتند كز خوف سقوط
جان سپردن به برين بوي حنوط
آن كسي را كش معرف حق بود
جامد و ناميش صد صدق زند
آنكسي را كش خدا حافظ بود
مرغ و ماهي مر ورا حارس شود
گفت يزدان تو بده بايست او
برگشا در اختيار آن دست او
اختيار آمد عبادت را نمك
ورنه ميگردد بناخواه اين فلك
گردش او را نه اجر و نه عقاب
كه اختيار آمد هنر وقت حساب
جمله عالم خود مسبح آمدند
نيست آن تسبيح جبري مزدمند
تيغ در دستش نه از عجزش بكن
تا كه غازي گردد او يا راهزن
زانك كرمنا شد آدم ز اختيار
نيم زنبور عسل شد نيم مار
مومنان كان عسل زنبوروار
كافران خود كان زهري همچو مار
زانك مؤمن خورد بگزيده نبات
تا چو نحلي گشت ريق او حيات
باز كافر خورد شربت از صديد
هم ز قوتش زهر شد در وي پديد
اهل الهام خدا عين الحيات
اهل تسويل هوا سم الممات
در جهان اين مدح و شاباش و زهي
ز اختيارست و حفاظ آگهي
جمله رندان چونك در زندان بوند
متقي و زاهد و حقخوان شوند
چونك قدرت رفت كاسد شد عمل
هين كه تا سرمايه نستاند اجل
قدرتت سرمايهٔ سودست هين
وقت قدرت را نگه دار و ببين
آدمي بر خنگ كرمنا سوار
در كف دركش عنان اختيار
باز موسي داد پند او را بمهر
كه مرادت زرد خواهد كرد چهر
ترك اين سودا بگو وز حق بترس
ديو دادستت براي مكر درس
گفت موسي را يكي مرد جوان
كه بياموزم زبان جانوران
تا بود كز بانگ حيوانات و دد
عبرتي حاصل كنم در دين خود
چون زبانهاي بني آدم همه
در پي آبست و نان و دمدمه
بوك حيوانات را دردي دگر
باشد از تدبير هنگام گذر
گفت موسي رو گذر كن زين هوس
كين خطر دارد بسي در پيش و پس
عبرت و بيداري از يزدان طلب
نه از كتاب و از مقال و حرف و لب
گرمتر شد مرد زان منعش كه كرد
گرمتر گردد همي از منع مرد
گفت اي موسي چو نور تو بتافت
هر چه چيزي بود چيزي از تو يافت
مر مرا محروم كردن زين مراد
لايق لطفت نباشد اي جواد
اين زمان قايم مقام حق توي
ياس باشد گر مرا مانع شوي
گفت موسي يا رب اين مرد سليم
سخره كردستش مگر ديو رجيم
گر بياموزم زيانكارش بود
ور نياموزم دلش بد ميشود
گفت اي موسي بياموزش كه ما
رد نكرديم از كرم هرگز دعا
گفت يا رب او پشيماني خورد
دست خايد جامهها را بر درد
نيست قدرت هر كسي را سازوار
عجز بهتر مايهٔ پرهيزكار
فقر ازين رو فخر آمد جاودان
كه به تقوي ماند دست نارسان
زان غنا و زان غني مردود شد
كه ز قدرت صبرها بدرود شد
آدمي را عجز و فقر آمد امان
از بلاي نفس پر حرص و غمان
آن غم آمد ز آرزوهاي فضول
كه بدان خو كرده است آن صيد غول
آرزوي گل بود گلخواره را
گلشكر نگوارد آن بيچاره را
پس خروسش گفت تن زن غم مخور
كه خدا بدهد عوض زينت دگر
اسپ اين خواجه سقط خواهد شدن
روز فردا سير خور كم كن حزن
مر سگان را عيد باشد مرگ اسپ
روزي وافر بود بي جهد و كسپ
اسپ را بفروخت چون بشنيد مرد
پيش سگ شد آن خروسش رويزرد
روز ديگر همچنان نان را ربود
آن خروس و سگ برو لب بر گشود
كاي خروس عشوهده چند اين دروغ
ظالمي و كاذبي و بي فروغ
اسپ كش گفتي سقط گردد كجاست
كور اخترگوي و محرومي ز راست
گفت او را آن خروس با خبر
كه سقط شد اسپ او جاي دگر
اسپ را بفروخت و جست او از زيان
آن زيان انداخت او بر ديگران
ليك فردا استرش گردد سقط
مر سگان را باشد آن نعمت فقط
زود استر را فروشيد آن حريص
يافت از غم وز زيان آن دم محيص
روز ثالث گفت سگ با آن خروس
اي امير كاذبان با طبل و كوس
گفت او بفروخت استر را شتاب
گفت فردايش غلام آيد مصاب
چون غلام او بميرد نانها
بر سگ و خواهنده ريزند اقربا
اين شنيد و آن غلامش را فروخت
رست از خسران و رخ را بر فروخت
شكرها ميكرد و شاديها كه من
رستم از سه واقعه اندر زمن
تا زبان مرغ و سگ آموختم
ديدهٔ س القضا را دوختم
روز ديگر آن سگ محروم گفت
كاي خروس ژاژخا كو طاق و جفت
چند چند آخر دروغ و مكر تو
خود نپرد جز دروغ از وكر تو
گفت حاشا از من و از جنس من
كه بگرديم از دروغي ممتحن
ما خروسان چون مذن راستگوي
هم رقيب آفتاب و وقتجوي
پاسبان آفتابيم از درون
گر كني بالاي ما طشتي نگون
پاسبان آفتابند اوليا
در بشر واقف ز اسرار خدا
اصل ما را حق پي بانگ نماز
داد هديه آدمي را در جهاز
گر بناهنگام سهويمان رود
در اذان آن مقتل ما ميشود
گفت ناهنگام حي عل فلاح
خون ما را ميكند خوار و مباح
آنك معصوم آمد و پاك از غلط
آن خروس جان وحي آمد فقط
آن غلامش مرد پيش مشتري
شد زيان مشتري آن يكسري
او گريزانيد مالش را وليك
خون خود را ريخت اندر ياب نيك
يك زيان دفع زيانها ميشدي
جسم و مال ماست جانها را فدا
پيش شاهان در سياستگستري
ميدهي تو مال و سر را ميخري
اعجمي چون گشتهاي اندر قضا
ميگريزاني ز داور مال را
گفت باري نطق سگ كو بر درست
نطق مرغ خانگي كاهل پرست
گفت موسي هين تو داني رو رسيد
نطق اين هر دو شود بر تو پديد
بامدادان از براي امتحان
ايستاد او منتظر بر آستان
خادمه سفره بيفشاند و فتاد
پارهاي نان بيات آثار زاد
در ربود آن را خروسي چون گرو
گفت سگ كردي تو بر ما ظلم رو
دانهٔ گندم تواني خورد و من
عاجزم در دانه خوردن در وطن
گندم و جو را و باقي حبوب
ميتواني خورد و من نه اي طروب
اين لب ناني كه قسم ماست نان
ميربايي اين قدر را از سگان
چون شنيد اينها دوان شد تيز و تفت
بر در موسي كليم الله رفت
رو هميماليد در خاك او ز بيم
كه مرا فرياد رس زين اي كليم
گفت رو بفروش خود را و بره
چونك استا گشتهاي بر جه ز چه
بر مسلمانان زيان انداز تو
كيسه و هميانها را كن دوتو
من درون خشت ديدم اين قضا
كه در آيينه عيان شد مر ترا
عاقل اول بيند آخر را بدل
اندر آخر بيند از دانش مقل
باز زاري كرد كاي نيكوخصال
مر مرا در سر مزن در رو ممال
از من آن آمد كه بودم ناسزا
ناسزايم را تو ده حسن الجزا
گفت تيري جست از شست اي پسر
نيست سنت كيد آن واپس به سر
ليك در خواهم ز نيكوداوري
تا كه ايمان آن زمان با خود بري
چونك ايمان برده باشي زندهاي
چونك با ايمان روي پايندهاي
هم در آن دم حال بر خواجه بگشت
تا دلش شوريده و آوردند طشت
شورش مرگست نه هيضهٔ طعام
قي چه سودت دارد اي بدبخت خام
چار كس بردند تا سوي وثاق
ساق ميماليد او بر پشت ساق
پند موسي نشنوي شوخي كني
خويشتن بر تيغ پولادي زني
شرم نايد تيغ را از جان تو
آن تست اين اي برادر آن تو
موسي آمد در مناجات آن سحر
كاي خدا ايمان ازو مستان مبر
پادشاهي كن برو بخشا كه او
سهو كرد و خيرهرويي و غلو
گفتمش اين علم نه درخورد تست
دفع پنداريد گفتم را و سست
دست را بر اژدها آنكس زند
كه عصا را دستش اژدرها كند
سر غيب آن را سزد آموختن
كه ز گفتن لب تواند دوختن
درخور دريا نشد جز مرغ آب
فهم كن والله اعلم بالصواب
او به دريا رفت و مرغآبي نبود
گشت غرقه دست گيرش اي ودود
ليك فردا خواهد او مردن يقين
گاو خواهد كشت وارث در حنين
صاحب خانه بخواهد مرد رفت
روز فردا نك رسيدت لوت زفت
پارههاي نان و لالنگ و طعام
در ميان كوي يابد خاص و عام
گاو قرباني و نانهاي تنك
بر سگان و سايلان ريزد سبك
مرگ اسپ و استر و مرگ غلام
بد قضا گردان اين مغرور خام
از زيان مال و درد آن گريخت
مال افزون كرد و خون خويش ريخت
اين رياضتهاي درويشان چراست
كان بلا بر تن بقاي جانهاست
تا بقاي خود نيابد سالكي
چون كند تن را سقيم و هالكي
دست كي جنبد به ايثار و عمل
تا نبيند داده را جانش بدل
آنك بدهد بي اميد سودها
آن خدايست آن خدايست آن خدا
يا ولي حق كه خوي حق گرفت
نور گشت و تابش مطلق گرفت
كو غني است و جز او جمله فقير
كي فقيري بي عوض گويد كه گير
تا نبيند كودكي كه سيب هست
او پياز گنده را ندهد ز دست
اين همه بازار بهر اين غرض
بر دكانها شسته بر بوي عوض
صد متاع خوب عرضه ميكنند
واندرون دل عوضها ميتنند
يك سلامي نشنوي اي مرد دين
كه نگيرد آخرت آن آستين
بي طمع نشنيدهام از خاص و عام
من سلامي اي برادر والسلام
جز سلام حق هين آن را بجو
خانه خانه جا بجا و كو بكو
از دهان آدمي خوشمشام
هم پيام حق شنودم هم سلام
وين سلام باقيان بر بوي آن
من همينوشم به دل خوشتر ز جان
زان سلام او سلام حق شدست
كآتش اندر دودمان خود زدست
مرده است از خود شده زنده برب
زان بود اسرار حقش در دو لب
مردن تن در رياضت زندگيست
رنج اين تن روح را پايندگيست
گوش بنهاده بد آن مرد خبيث
ميشنود او از خروسش آن حديث
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد