بخش ۲۱۱ - رسيدن بانگ طلسمي نيم‌شب مهمان مسجد را

۳۵ بازديد

 

بشنو اكنون قصهٔ آن بانگ سخت
كه نرفت از جا بدان آن نيكبخت
گفت چون ترسم چو هست اين طبل عيد
تا دهل ترسد كه زخم او را رسيد
اي دهلهاي تهي بي قلوب
قسمتان از عيد جان شد زخم چوب
شد قيامت عيد و بي‌دينان دهل
ما چو اهل عيد خندان همچو گل
بشنو اكنون اين دهل چون بانگ زد
ديگ دولتبا چگونه مي‌پزد
چونك بشنود آن دهل آن مرد ديد
گفت چون ترسد دلم از طبل عيد
گفت با خود هين ملرزان دل كزين
مرد جان بددلان بي‌يقين
وقت آن آمد كه حيدروار من
ملك گيرم يا بپردازم بدن
بر جهيد و بانگ بر زد كاي كيا
حاضرم اينك اگر مردي بيا
در زمان بشكست ز آواز آن طلسم
زر همي‌ريزيد هر سو قسم قسم
ريخت چند اين زر كه ترسيد آن پسر
تا نگيرد زر ز پري راه در
بعد از آن برخاست آن شير عتيد
تا سحرگه زر به بيرون مي‌كشيد
دفن مي‌كرد و همي آمد بزر
با جوال و توبره بار دگر
گنجها بنهاد آن جانباز از آن
كوري ترساني واپس خزان
اين زر ظاهر بخاطر آمدست
در دل هر كور دور زرپرست
كودكان اسفالها را بشكنند
نام زر بنهند و در دامن كنند
اندر آن بازي چو گويي نام زر
آن كند در خاطر كودك گذر
بل زر مضروب ضرب ايزدي
كو نگردد كاسد آمد سرمدي
آن زري كين زر از آن زر تاب يافت
گوهر و تابندگي و آب يافت
آن زري كه دل ازو گردد غني
غالب آيد بر قمر در روشني
شمع بود آن مسجد و پروانه او
خويشتن در باخت آن پروانه‌خو
پر بسوخت او را وليكن ساختش
بس مبارك آمد آن انداختش
همچو موسي بود آن مسعودبخت
كاتشي ديد او به سوي آن درخت
چون عنايتها برو موفور بود
نار مي‌پنداشت و خود آن نور بود
مرد حق را چون ببيني اي پسر
تو گمان داري برو نار بشر
تو ز خود مي‌آيي و آن در تو است
نار و خار ظن باطل اين سو است
او درخت موسي است و پر ضيا
نور خوان نارش مخوان باري بيا
نه فطام اين جهان ناري نمود
سالكان رفتند و آن خود نور بود
پس بدان كه شمع دين بر مي‌شود
اين نه همچون شمع آتشها بود
اين نمايد نور و سوزد يار را
و آن بصورت نار و گل زوار را
اين چو سازنده ولي سوزنده‌اي
و آن گه وصلت دل افروزنده‌اي
شكل شعلهٔ نور پاك سازوار
حاضران را نور و دوران را چو نار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد