بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۱۲ - ملاقات آن عاشق با صدر جهان

۴۱ بازديد


آن بخاري نيز خود بر شمع زد
گشته بود از عشقش آسان آن كبد
آه سوزانش سوي گردون شده
در دل صدر جهان مهر آمده
گفته با خود در سحرگه كاي احد
حال آن آوارهٔ ما چون بود
او گناهي كرد و ما ديديم ليك
رحمت ما را نمي‌دانست نيك
خاطر مجرم ز ما ترسان شود
ليك صد اوميد در ترسش بود
من بترسانم وقيح ياوه را
آنك ترسد من چه ترسانم ورا
بهر ديگ سرد آذر مي‌رود
نه بدان كز جوش از سر مي‌رود
آمنان را من بترسانم به علم
خايفان را ترس بردارم به حلم
پاره‌دوزم پاره در موضع نهم
هر كسي را شربت اندر خور دهم
هست سر مرد چون بيخ درخت
زان برويد برگهاش از چوب سخت
درخور آن بيخ رسته برگها
در درخت و در نفوس و در نهي
برفلك پرهاست ز اشجار وفا
اصلها ثابت و فرعه في السما
چون برست از عشق پر بر آسمان
چون نرويد در دل صدر جهان
موج مي‌زد در دلش عفو گنه
كه ز هر دل تا دل آمد روزنه
كه ز دل تا دل يقين روزن بود
نه جدا و دور چون دو تن بود
متصل نبود سفال دو چراغ
نورشان ممزوج باشد در مساغ
هيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو
كه نه معشوقش بود جوياي او
ليك عشق عاشقان تن زه كند
عشق معشوقان خوش و فربه كند
چون درين دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستي مي‌دان كه هست
در دل تو مهر حق چون شد دوتو
هست حق را بي گماني مهر تو
هيچ بانگ كف زدن نايد بدر
از يكي دست تو بي دستي دگر
تشنه مي‌نالد كه اي آب گوار
آب هم نالد كه كو آن آب‌خوار
جذب آبست اين عطش در جان ما
ما از آن او و او هم آن ما
حكمت حق در قضا و در قدر
كرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاي جهان زان حكم پيش
جفت جفت و عاشقان جفت خويش
هست هر جزوي ز عالم جفت‌خواه
راست همچون كهربا و برگ كاه
آسمان گويد زمين را مرحبا
با توم چون آهن و آهن‌ربا
آسمان مرد و زمين زن در خرد
هرچه آن انداخت اين مي‌پرورد
چون نماند گرميش بفرستد او
چون نماند تري و نم بدهد او
برج خاكي خاك ارضي را مدد
برج آبي تريش اندر دمد
برج بادي ابر سوي او برد
تا بخارات وخم را بر كشد
برج آتش گرمي خورشيد ازو
همچو تابهٔ سرخ ز آتش پشت و رو
هست سرگردان فلك اندر زمن
همچو مردان گرد مكسب بهر زن
وين زمين كدبانويها مي‌كند
بر ولادات و رضاعش مي‌تند
پس زمين و چرخ را دان هوشمند
چونك كار هوشمندان مي‌كنند
گر نه از هم اين دو دلبر مي‌مزند
پس چرا چون جفت در هم مي‌خزند
بي زمين كي گل برويد و ارغوان
پس چه زايد ز آب و تاب آسمان
بهر آن ميلست در ماده به نر
تا بود تكميل كار همدگر
ميل اندر مرد و زن حق زان نهاد
تا بقا يابد جهان زين اتحاد
ميل هر جزوي به جزوي هم نهد
ز اتحاد هر دو توليدي زهد
شب چنين با روز اندر اعتناق
مختلف در صورت اما اتفاق
روز و شب ظاهر دو ضد و دشمنند
ليك هر دو يك حقيقت مي‌تنند
هر يكي خواهان دگر را همچو خويش
از پي تكميل فعل و كار خويش
زانك بي شب دخل نبود طبع را
پس چه اندر خرج آرد روزها


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد