دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۲۱ ۳۵ بازديد
آن يكي مرد دومو آمد شتاب
پيش يك آيينه دار مستطاب
گفت از ريشم سپيدي كن جدا
كه عروس نو گزيدم اي فتي
ريش او ببريد و كل پيشش نهاد
گفت تو بگزين مرا كاري فتاد
اين سؤال وآن جوابست آن گزين
كه سر اينها ندارد درد دين
آن يكي زد سيليي مر زيد را
حمله كرد او هم براي كيد را
گفت سيليزن سالت ميكنم
پس جوابم گوي وانگه ميزنم
بر قفاي تو زدم آمد طراق
يك سؤالي دارم اينجا در وفاق
اين طراق از دست من بودست يا
از قفاگاه تو اي فخر كيا
گفت از درد اين فراغت نيستم
كه درين فكر و تفكر بيستم
تو كه بيدردي همي انديش اين
نيست صاحبدرد را اين فكر هين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد